راهیل

سلام سعی کردم مطالب جالب برای شماانتخاب کنم فقط نظر یادتون نره

چند مطلب خواندنی
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳  کلمات کلیدی: مذهبی

مردى نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابى مرا مى دزدند و نمى دانم کیست . سلیمان علیه السلام وقتى مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت : یکى از شما مرغ همسایه را مى دزدد و داخل مسجد مى شود، در حالتى که پر او بر سرش است ، مردى دست به سر کشید. گفت : بگیرید که دزد اوست !

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

در زمان پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله و سلم طبیبى یهودى در گذشت ، آن حضرت را از وفات وى خبر دادند، رسول اکرم از شنیدن آن اظهار تاءسف کرد، عرض نمودند: یا رسول الله ! این متوفى یهودى بوده است . فرمود: مگر نمى گویید طبیب بوده است .

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد، گفتند: چرا چنین مى کنى ؟ مى گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت : باغ من ، خانه من ، ماشین من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و هیچ یک از آن ها، مال او نیست !!

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

امام زین العابدین علیه السلام ، نسبت به مادرش بسیار نیکوکار بود؛ به طورى که به او گفتند: تو نسبت به مادر، از همه کس نیکوکارترى ، ولى نمى بینیم که با او در یک ظرف غذا بخورى ! امام در جواب فرمود: چون ترسم که دستم را به سوى چیزى برم که مادرم قصد خوردن آن را داشته است و او را ناراحت کنم .

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

در یکى از سفرها که حضرت على (ع ) به همراه یارانش از کربلا مى گذشتند، وقتى به آن سرزمین مقدس رسیدند، دیدگان آن حضرت پر از اشک شد و فرمود: اینجا محل بستن مرکب هاى آنان و آنجا محل بر زمین نهادن توشه هاى سفر و فرود آمدن شان و آن جاى دیگر محل ریخته شدن خون هاى پاک آنان است ، اى سرزمین ! خوشا به سعادتت که خون هاى دوستداران و محبان خدا بر تو ریخته مى شود.

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

شخصى بود که در قدیم ، ظروفى پر از نفت را با اسب و قاطر به دهات و روستاها مى برد، روزى شخصى از او پرسید که : تو خدایت را چگونه شناخته اى ؟ نفتى جواب داد: خوب گوش کن ، من هر گاه که از مبداء راه مى افتم ، پس از پر کردن این ظرف ها از نفت ، درب آن ها را با پارچه یا نایلونى محکم مى بندم و بعد هم با نخ ، محکم به دور آن مى پیچم ، با همه این ها، همیشه از در این ظروف ، نفت ها چکه چکه مى ریزد، ولى خداوند ما را طورى آفریده که اگر در شدیدترین حالات فشار قوى دافعه بدن قرار گیریم ، تا خودمان نخواهیم عمل دفع صورت نمى گیرد و غایط و بول بدون اراده نفس ، خارج نمى شود و در عین حال هیچ گاه به نخ و نایلون هم نیازى نیست ! من از این راه به وجود و عظمت خدا پى برده ام