راهیل

سلام سعی کردم مطالب جالب برای شماانتخاب کنم فقط نظر یادتون نره

شعر
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦  کلمات کلیدی: مذهبی

دلم را با غم مادر نوشتن / غبار چادر خاکی نوشتن

خدا بر بیرق عشاق زهرا(س) / نوشت این طایفه شاه بهشتند


 
ایه ای از قران
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩  کلمات کلیدی: مذهبی
آیا مردم را به نیکى فرمان مى‏دهید و خود را فراموش مى‏کنید،


با اینکه شما کتاب خدا را مى‏خوانید، آیا هیچ نمى‏اندیشید!؟؟


بقره 44

 
به مناسبت شهادت امام رضا (ع) به عشق حرم امام رضا ع
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳  کلمات کلیدی: مذهبی ، ادبی

به مناسبت شهادت امام رضا (ع) به عشق حرم امام رضا ع

 

همه ذرات وجودم به فدای حرمت

بوی عشق است شها عطر هوای حرمت

گِلِ من خورده به داغت، شده دل یا مولا

صد چو این دل شده ای یار گدای حرمت

 

عیسی از روح تو شد روح خدا یا مولا

صد چو عیسی شده مبعوث ز پای حرمت

دلم از روز ازل مست می و جام رضاست

به دلم کرده کرامات ، خدای حرمت

به حرم آمدم و با دل خود دیدم که

مرده ای زنده شده زیر لوای حرمت

صحن آزادی و جمهوری و جنت هایت

من در این شعر بگویم ز کجای حرمت؟

خوانده ام ادعیه در صحن گوهر شاد حرم

مست و مدهوش شدم من ز دعای حرمت

چه صفا داد مرا پنجره فولاد حرم

عاقبت من چه بگویم ز صفای حرمت

سروده: جعفر ابوالفتحی

التماس دعا

هر چه دارم از دعای امام رضا ست ....

 

به امید فاطمیه ای پر شور تر از سالهای قبل

 

هر چه قدر در محرم هزینه و وقت و انرژی گذاشتید، چند برابرش رو برای فاطمیه بزارید

 

فدای فاطمه گردد تمام جان و دلم ...


 
زندگینامه سرلشکر خلبان عباس بابایی
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: مذهبی

عباس بابایی، بزرگ مردی که در مکتب شهادت پرورش یافت مجاهدی که زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای که سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و کرامت بود، رزمنده ای که دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس اماره ی خویش. از آن زمان که خود را شناخت کوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی باک. شهید بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد. شهید بابایی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می بایست به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می شد. آمریکایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند، اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریکا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است. همچنین اشاره کرده که او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند، که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است: «دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد. او پرسش هایی کرد که من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟ گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.» با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی که جزء خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف – 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد. با اوج گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشکوه انقلاب اسلامی پرداخت. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/5/1360، فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده ی او گذاشته شد. به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امکانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هر چه مردمی کردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد. بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل گردید. او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری که در طول سال ها، در جبهه های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی به تاریخ دفاع مقدس و نیروهای هوایی ارتش نگاشت و با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید. شهید برای پیشرفت سریع عملیات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اکتفا نمی کرد، بلکه شخصاً پیشگام می شد و در جمیع مأموریت های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود که شرکت می کرد. سرلشکر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی که در دفاع از نظام، سرکوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید. تیمسار بابایی معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به هنگام بازگشت از یک مأموریت برون مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به شهادت رسید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای آموزشی اف–5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تیمسار بابایی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید. یکی از راویان مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی که در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام کرد که یک فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط کرد برای کمک به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام نمایید. مدت کوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود که فرد مذکور مجدداً تماس گرفت و در حالی که گریه امانش نمی داد گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یک از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل کابین به شهادت رسیده است.» راوی در مورد بازتاب شهادت تیمسار بابایی در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخی از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه ای مشغول بررسی عملیات بودند که تلفنی خبر شهادت تیمسار بابایی به اطلاع برادر رحیم رسید . با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشک در چشمان حاضرین به خصوص آنان که آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند ، حلقه زد.» نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: «تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.» بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز در روز عید قربان، به آروزی بزرگ خود که مقام شهادت بود نائل گردید و نام پرآوازه اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه شد.


 
شعری در زبان حال حضرت زینب در اربعین حسینی
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: مذهبی ، ادبی
 

 

اگرچه در سفر شام رنج و صدمه کشیدم

هزار شکر شها ماندم و مزار تو دیدم

 

چگونه شرح دهم نازنین برادر زینب

تو خود گواه منی کاندرین سفر چه کشیدم

 

به زیر نیزه و شمشیر و سنگ و خنجر و پیکان

چو یافتم بدنت مرگ خویشتن طلبیدم

 

شب و خرابه و آه یتیم و غربت و ظلمت

چنان نمود که دل از حیات خویش بریدم

 

ازان زمان که تو گفتی ز تشنگی جگرم سوخت

من آب سرد و گوارا بدون غم نچشیدم

 

گمان مدار که دیگر زیاد زنده بمانم

گواه قامت خمگشته است و موی سپیدم


 
تصویری از گسترش اسلام در میان نظامیان آمریکا
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧  کلمات کلیدی: عکس ، مذهبی

 


 
سرانجام فاتلان اربابمان امام حسین ع در همین دنیا
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  کلمات کلیدی: مذهبی

مـخـتار زمانی که تصمیم بر نابودى قاتلان امام ح

سین(ع) گرفت، گفت: دین ما به ما اجازه نمى‌دهد که بگذاریم کسانى که حسین(ع) را کشته‌اند در این دنیا، با امنیت و آسایش زندگى کـنـنـد، آنگـاه در حقیقت، من ناصر و خونخواه آل محمد(ص) نیستم، بلکه کذّاب خواهم بود. براى دستیابى بر آن جانیان، از خدا کمک مى‌طلبم و خداى را سپاسگـزارم کـه مـرا شـمـشیرى بر سر آنان قرار داده و نیزه‌اى که بر آنان وارد خواهد شد و انتقام گیرنده آنان که حق اهل بیت پیامبر(ص) را گرفتند بگیرم و بر خداوند حق است که آنان را که دستشان به خـون اهـل بـیـت پیامبر آغشته شده به قتل برساند و آنان که حق خاندان پیامبر را نادیده گـرفته‌اند خوار و ذلیل کند. پس آنان را به من معرفى کنید تا تعقیبشان کنم و ریشه آنان را برکنم.

مختار همه همت خود را براى این هدف مقدّس، کـه هـدف اصـلى قـیـام او بـود، بـه کـار برد.(1) موسى بن عامر مى‌گوید: «مختار فرمان داد که قاتلان امام حسین(ع) را تعقیب کنید و مى‌گفت: بـه خدا قسم، آب و خوراک بر من ناگوار است تا این که زمین را از لوث وجود آن ناپاکان پاک سـازم.(2) بـنـابراین، عده‌اى به صورت گروهى و عده‌اى نیز فرد فرد به دست انتقام و عدالت سپرده شدند و به جزاى اعمال ننگین خود رسیدند.

نحوه کشته شدن یزید

یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت. به اندازه دو یا سه روز از شهر شام دور شد، ناگاه آهویی ظاهر شد یزید به اصحابش گفت: خودم به تنهایی در صید این آهو اقدام می‌کنم کسی با من نیاید. آهو او را از این وادی به وادی دیگر می‌برد. نوکرانش هر چه در پی او گشتند اثری نیافتند.

یزید در صحرا به صحرانشینی برخورد کرد که از چاه آب می‌کشید. مقداری آب به یزید داد ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد.

یزید گفت: اگر بدانی که من کیستم بیشتر من را احترام می‌کنی! آن اعرابی گفت ای برادر تو کیستی؟ گفت: من امیرالمومنین یزید پسر معاویه هستم. اعرابی گفت: سوگند به خدا، تو قاتل حسین بن علی(علیهماالسلام) هستی ای دشمن خدا و رسول خدا.

اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت که بر سر یزید بزند، اما شمشیر به سر اسب خورد، اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت می‌گرفت و یزید را بر زمین می‌کشید، آنقدر او را بر زمین کشید که او قطعه قطعه شد. اصحاب یزید در پی او آمدند، اثری از او نیافتند، تا این که به اسب او رسیدند فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.(3)

الف ـ اعدام‌هاى دسته‌جمعى

مختار تمام کسانى را کـه در روز عاشورا، با اسب بر بدن مقدس امام حسین(ع) و شهدا تاخته بودند و تـعـدادشان ده نفر بود، را دستگیر کردند، دست و پایشان را بستند، از پشت بر زمین خواباندند و به زمین میخ کردند و اسب‌ها را با نعل تازه، بر بدن‌هاى آنان تاختند تا پیکر آنان در هم شکـسته شد و به هلاکت رسیدند.(4) سپس بدن‌هاى آنان را به آتش سوزاندند. ایـنـان عـبـارت بـودنـد از: اسـحـاق بـن حـوبـه، اخـنـس بـن مـرثـد، حـکـیـم بـن طفیل، عمرو بن صبیح، رجاء بن منقذ عبدى، سالم بن خیثمه، واحظبن ناعم، صالح بن وهب، هانى بن ثبیت و اسید بن مالک.

ابو عمرو گوید: مـا بعدها در مورد سابقه این ده نفر بررسى کردیم. به این نتیجه رسیدیم که همه آنان زنازاده و فرزندان نامشروع بودند.(5)

دویـسـت و چهل و هشت نفر از عاملان اساسی واقعه کربلا که در شورش کوفه دستگیر شده‌ بودند، همه یکى پس از دیگرى گردن زده شدند. آنان در میان پانصد نفرى بودند که در شورش کوفه بر ضدّ مختار دستگیر شدند.

شمر بن ذى الجوشن در روز عاشورا شترى را که مخصوص سوار شدن امام حسین(ع) بود، را به عنوان غنیمت گرفـت و به کوفه آورد و بـه شکرانه قتل فرزند پیامبر(ص) آن شتر را نحر کرد و گوشتش را بین دشمنان اهل بیت در کوفه تقسیم کرد. مختار دستور داد تمام خانه‌هایى را که آن گوشت وارد آن شده بـود و افرادى را که دانسته از آن گوشت خورده‌اند، شناسایى کنند. همه آن خانه‌ها را ویران کرد و کسانى را که از آن گوشت خورده بودند اعدام کرد.(6)

ب ـ اعدام سران کوفه

سران کوفه که در قیام خونخواهى عاشورا کشته شدند عبارت بودند از:

1ـ عـمـر بـن سـعد:

او فرمانده کل نیروهاى یزید در کربلا و از جمله کسانى بود که نامش در سـیـاهـه قـصـاص شـونـدگـان قـرار داشت. او پیش از دستگیرى به سراغ مختار آمد و خود را معرفى کرد و با شروطى، امان‌نامه گرفت. اما پس از کشتار قاتلان امام حسین(ع)، نامه‌اى از محمد حنفیه به مختار رسید مبنى بر این که جزای عمر بن سعد را بدهد. مختار دید بـعـضـى از شـروط امـان‌نامه توسط عمرسعد نقض شده است. به همین بهانه، او را احضار کرد. او ابتدا قصد فرار داشت اما برایش میسر نشد. همین بهانه مختار را در کشتن او مصمم کرد.

او در مـقـابـل ابـو عـمـرو، رئیس شهربانى مختار مقاومت کرد تا امان بگیرد اما او را امان نداد. آنقدر بر پیکر او شمشیر زدند تا کشته شد و سر بریده‌اش را نزد مختار آوردند.

مختار از حفض فرزند عمر سعد پرسید: آیا او را مى‌شناسى؟

حفض گفت: در زندگى پس از او خیرى نیست.

مختار گفت: پس از او زندگى نخواهى کرد. سپس دستور داد او را نیز گردن بزنند، پس از آن که پـسر عـمـر سعد هم کشتـه شد اظهار کرد: یکى در مـقـابل خـون حسین(ع) و دیگرى در قبال على اکبر حسین ولى یکسان نیستند، به خدا قـسم اگـر سه چهارم قریش را بکشم تلافى یک بند انگشت حسین(علیه السلام) نشده است.(7) مختار سر بریده عمرسعد را به حجاز، نزد محمد حنفیه فرستاد. وقتى چشم فرزند امیرمؤمنان به سر بریده ابن سعد افتاد، فرمود:

«اَللّهـُمَّ لا تَنْسِ هذَا الْیَوْمَ لِلْمُخْتارِ وَاجْزِهِ عَنْ اهل بیت نَبِیِّکَ محمّدٍ(صلی الله علیه و آله) خَیْرَ الجَزاءِ. فَوَاللهِ ما عَلَى الُْمخْتارِ بَعْدَ هذا مِنْ عُتْبٍ» (8)؛ خدایا این روز مختار را داشته باش و او را از جانب خاندان پیامبرت محمد(صلی الله علیه و آله)، بهترین پاداش را عنایت فرما. به خدا سوگند، پس از این عتابى بر مختار نیست.

2ـ شـمـر بـن ذى‌الجـوشن؛

این فرد جنایتکار شماره یک کربلا، توانست از چنگ مختار بگریزد اما مختار دسـتـور داد کـه او را هـر کجا رفته اسـت پـیـدا کـنـنـد و بـه سـزاى اعمال ننگینش برسانند. شمر در ماجراى شورش کوفه بر ضدّ مختار از عاملان اصلى بود.

مـسـلم ضـبـائى، که هم قبیله شمر بود، مى‌گوید: «ما فرار کردیم و خود را به محلى در مسیر کـوفـه و بصره به نام ساتیدما رساندیم و در نزدیکى آن محل، دهکده کوچکى به نام کلتانیّه در حوالى سواحل فرات قرار داشت. ما در کنار تپّه‌اى مخفى شدیم که توسط یک روستایی جای ما لو رفت. شب هنگام بود که ماموران مختار ما را محاصره کردند. شمر را دیدم که جامه‌اى خوش‌بافت به تن داشت و بدنش پیس(بیماری برص) بود. ما حتى فرصت سوارشدن بر اسب را نیافتیم. درگیرى شدیدى رخ داد. ساعتى بعد صداى الله اکبر شنیدم و کسى فریاد زد خداوند، خبیثى را کشت.(9)

شیـخ طوسى(ره) مى‌نویسد: شمر را دستگیر کردند و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد گـردن او را زدند و جسدش را در دیگ روغن جوشیده افکندند و یکى از یاران مختار با پاى خود سر شمر را لگد مى‌کرد.»(10)

عبدالرحمن بن عبد مى‌گوید: من شمر را به هلاکت رساندم. مختار تا نگاهش به سر بریده شمر افتاد، سجده شکر به جاى آورد و دستـور داد آن سـر را بـالاى نـیـزه کـنـنـد و مقابل مسجد جامع شهر در معرض دید مردم قرار دهند تا موجب عبرت همگان باشد.(11)

3ـ بـجـدل بن سلیم:

وی در روز عاشورا، براى غارت انگشتر امام حسین(ع)، انگشتان حـضـرت را قـطـع کـرد. مـخـتـار دسـتـور داد انـگـشـتان آن خبیث را قطع کردند، سپس دو پایش را بریدند و آنقدر در خون غلتید تا به هلاکت رسید.(12)

4 ـ خـولى بـن یـزیـد اصـبـحـى:

وی از چـهـره‌هـاى کـثـیـف حـادثـه عـاشـورا بـود. او مـامـور حـمـل سـر بـریـده امـام حـسـیـن(ع) و قـاتـل عـثـمـان بـن عـلى، بـرادر امـام حـسین(ع)، بوده است.(13)

عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبیدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زیر طشت نهاد. زنش پرسید چه خبر آوردى؟ خولى گفت: ثروت روزگار را برایت آورده‌ام، این سر حسین بن على است که در خانه ما است. زن گفت: واى بر تو، مردم با طلا و نقره از سفر مى‌آیند و تو سر پسر پیغمبر را به خانه مى‌آورى؟ به خدا قسم من دیگر با تو زندگی نخواهم کرد. زن هنگام خارج شدن از خانه، مـشاهده کرد که نور از زیر طشت تـا آسمـان مـتـصل است. مى‌گوید به خدا قسم مرغان سفیدى را دیدم که اطراف طشت در پروازند. وقتی صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زیاد برد.(14)

مـخـتـار، ابو عـمره رئیس گارد خود را با جمعیتى مامور کرد تا خولى را دستگیر کنند. ایشان خـانه خـولى را مـحاصره کردند، ابوعمره وارد خانه شد و خانه را بازرسى کردند. از زنش سراغ خولی را گرفتند. او گـفـت نمـى‌دانم ولی با دست و سر به طرف مستراح اشاره کرد، وارد مستراح شدند و او را بیرون کشیدند در حالی که زنبیلى به جاى کلاه بر سر نهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى کسب تکلیفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه‌اش او را بکشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ایستـاد تـا تـمـام جسد به خـاکستـر تبدیل شد.(15)

5ـ سنان بن انس:

وی از چهره‌هاى جنایتکار کربلا و کسى است که به خیمه‌هاى امام حسین (ع) یـورش بـرد و در آخـرین لحظات عمر امام، نـیـزه‌اش را به سینه حضرت فرو برد. در بـعـضـى مـقـاتـل نـیـز نـقـل شـده کـه او سـر مـقـدس امـام حـسـیـن(ع) را از بـدن جـدا کـرده اسـت.(16) پـس از دستگیرى او، به دستور مختار، دست و پایش را بریدند و هنوز جان داشـت کـه او را در دیـگ روغـن جـوشـان افـکـنـدنـد و اینگونه به نتیجه اعمال زشت خود رسید.(17)

6- حکیم بن طفیل قاتل حضرت اباالفضل (ع)

حکیم بن طفیل از سران حادثه عاشورا بود، که امام حسین(ع) را تیرباران کرد و حضرت اباالفـضل(ع) را شهید کرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود. عـبدالله بن کامـل به دستور مختار، او را دستگیر کرد. عدى بن حاتم، که هم قبیله او بود، از او شـفـاعـت کرد، اما مؤثر واقع نشد و به دستور ابن کامل، که از فرماندهان مختار بود، او را تیرباران کردند.

حکیم را که شانه‌هایش بسته بود در کنارى نگه داشتند و به او گفتند: تو بودى که لباس‌هاى عـباس بن على(علیهماالسلام) را غارت کردى؟ اکنون لباس‌هاى تو را در زنده بودنت بیرون مى‌آوریم. پس او را برهنه کردند و آنگاه گفتند: تو بودى که تیر به طرف حسین(ع) پـرتـاب نمودى و مى‌گویى که تیر من به جامه امام رسید و او را آزار نرسانید؟ به خدا قسم تو را تیرباران مى‌کنیم چنان که امام را هدف تیر قرار دادى. پس از سه طرف تیرها به سویش پرتاب شد و او را بر زمین افکند، آنقدر تیر بر بدنش زدند که مانند خارپشت شد.(18)

7- عبیدالله بن زیاد:

پـس از آن که مـخـتـار از طرف شورشیان کوفه آسوده خاطر شد و آنان را سر جاى خود نشانید ابراهیم پسر مالک اشتر را مامور جنگ با ابن زیاد کرد. در حین جنگ ابراهیم شخصاً ابـن زیـاد را از نـظر دور نمى‌داشت و صف‌ها را مى‌شکافت تا خود را به او برساند. ابن زیاد غرق در سلاح، با نیزه‌اش به هر طرف حمله مى‌کرد. ناگهان ابراهیم، خـود را در مقابل ابن زیاد دید و چون عقابى شکارى به او حمله برد و شمشیر خود را آنچنان محکم بر کمر او فرود آورد که تاریخ مى‌نویسد: ابن زیاد جلوى دست و پاى اسبش، غلتید و همانند گاوى که سرش را بریده باشند، صدا مى‌کرد.(19) بدن او به دو نیم شـد؛ قـسـمـت بـالاى بـدن او بـه یـک طـرف و قسمت پایین بدنش به طرف دیگر پرتاب شد و ابراهیم فریاد زد: «ابن زیاد را کشتم.»(20) نکته قابل توجه اینجاست که این واقعه در روز عاشوراى سال 67 ه‍ . ق واقع شد و او در آن هنگام سى و نه ساله بود.(21)

ابراهیم دستـور داد سر ابن زیاد را از بـدنـش جـدا کـرده و جـسـدش را بـه آتـش کشیدند.(22) سپس گفت: «خدا را شکر مى‌کنم که ابن زیاد به دست من کشته شد.»

سر ابن زیاد را براى مختار آوردند و مختار برخاست و پایش را روى سر او نهاد و سپس دستور داد کفش او را آب بکشند و طاهر کنند، آن را بر دروازه شهر کوفه نصب نمود و سپس دستور داد آن سـر را بـا تعدادى از سرهاى بریده سران شام بـه مدینه نزد امام سجاد(علیه السلام) و محمد حنفیه بفرستند.(23)

8ـ حـرمـله:   

شیخ طوسى(ره) در امالى مى‌نـویـسـد: منهال بن عمرو از شیعیان و یاران امام سجاد (علیه السلام) مى‌گوید: پس از زیارت خانه کعبه، به مدینه رفتم و خدمت امام سجاد(علیه‌السلام) شرفیاب شدم. امام از من پرسید: اى منهال، از حرمله چه خبر؟ گفتم: هنگامى که از کوفه خارج شدم، زنده بود. امام هر دو دستش را به دعا بلند کرد و چنین فرمود:

«اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدیدِ. اَللَّهُمَّ اَذِقْهُ حَرَّ النَّارِ؛ خدایا، سوزش شمشیر را بـه او بـچـشان. خدایا، سوزش شمشیر را به او بچشان. خدایا، سوزش آتش را به او بچشان.»

از نفرین امام سجاد(ع)، که مظهر عفو و گذشت از خطاکاران بود، معلوم مى‌شود که حرمله چقدر دل اهل بیت پیامبر(ع) را به درد آورده است.

ابو مخنف از امام باقر(ع) نقل مى‌کند: هنگامى که على اصغر در آغوش پدر هدف تیر حرمله واقع شد، امام حسین(ع) آنان را نفرین کرد و فرمود:

«وَانْتَقِمْ لَنا مِنْ هؤُلاءِ الظَّالِمینَ؛ خدایا، انتقام ما را از این ستمگران بستان.»(27) منهال گفت: پس از زیارت مدینه، عازم کوفه شدم. وقتى به کوفه رسیدم، مختار به قلع و قـمـع عـاملان حادثه کربلا مشغول بود. من با مختار رفاقت قدیمى داشتم. به قصد دیدار مختار از خانه خارج شدم. وقتى چشم مختار به من افتاد، گفت: هان منهال، کجا بودى تا حالا به دیدن ما نیامدى و در قیام با ما همراه نبودى؟ گفتم: امیر، من به سفر حج رفته بودم.

با هم مشغول صحبت شدیم تا به محله کناسه رسیدیم. خبر دادند که حرمله در این محله مخفى شده است. مـامـوران به سرعت، به جست و جو پرداختند و زمانی نگذشت که فردى را کشان کشان به نزد مختار آوردند. آرى، او حرمله بود. تا چشم مختار به او افتاد، با لحن تندى فریاد زد: خدا را شکر که به چنگم افتادى! و بى درنگ، فریاد زد: جلاّد، جلاّد.

جـلاّدان جلو آمدند. مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع کنید. (همان دو دستى که با یکى کمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌کرد؛ یک بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یک بار چشم اباالفضل (ع) را نشانه رفت و یک بار هم قلب حسین(ع) را شکافت. سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع کنید!

ماموران اجرا کردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش.

فوراً چوب‌هاى خشک و نازکى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش کشیدند.

منهال مى‌گوید: از تعجّب بلند گفتم: سبحان الله!

مختار گفت: علت این جمله‌اى را که گفتى چه بود؟!

گفتم: گوش کن تا برایت بگویم و ماجراى نفرین امام سجاد(علیه السلام) را برایش تعریف کردم.

مختار با تعجب پرسید: خودت از امام این نفرین را شنیدى؟!

گفتم: بله. مختار از اسبش پیاده شد و دو رکعت نماز خواند و سجده‌اش را طولانى کرد، سپس برخاسـت و سوار شد و تا آن وقـت جسد حرمله به زغال تبدیل شده بود.(28)

یکى از کسانى که مانع آب خوردن امام حسین(ع) شد، به مرض استسقا مبتلا گردید و هر چـه آب مـى‌نـوشـیـد بـاز هـم مـى‌گـفـت: تـشنه‌ام، و این به سبب دعاى امام حسین (ع) بود که دوبار فرمود: خدایا او را تشنه گردان. یکى از کسانى که هنگام مرگ او را دیده است مى‌گوید: در مقابلش یخ گذاشته بودند و او را بـاد مـى‌زدنـد و پشت سرش آتشدان قرار داشت، با وجود این از گرماى شکم و سرماى پشت مى‌نـالیـد و مى‌گفت: آبم بدهید که از تشنگى مُردم. وقتى کاسه بزرگى را که اگر پنج نفر مـى‌نـوشـید سیراب مى‌شدند؛ مى‌آوردند، همه را سر مى‌کشید و باز هم مى‌گفت: آبم بدهید که تشنگى مرا کشت و سرانجام شکم او مانند شکم شتر پاره شد.

9ـ زیـد بـن رقـاد:

او از تـک تـیراندازان لشکر عمر سعد بود که در روز عاشورا، تیرى به طـرف عبدالله، فرزند امام حسن(علیه السلام) افکند. آن تیر، دست عبدالله را به پیشانیش دوخت. تیرى دیگر نـیـز بـه قلب او افکند و او را بـه شهادت رساند. زید پس از کمى مقاومت، به وسیله افراد عبدالله شاکرى یکى از فرماندهان لشکر مختار، تیرباران شد و سپس او را در آتش سوزاندند.(29)

10- عـمرو بن حجّاج زیدى:

وی از سران کوفه و از کسانى بود که نامه دعوت براى امام حسین (ع) فرستاد. وى با پانصد نفر، مامور بستن آب بـر روى امـام و اهل بیت(ع) بود. او پس از شکست شورشیان کوفه از ترس به سوى شراف و واقصه فرار کرد و دیگر اثرى از او مشاهده نشد.(30)

11ـ عبدالله دبّاس:

وی قاتل محمد، فرزند عمار یاسر، بود. او دستگیر و سپس کشته شد، اما پیش از آن، سه نفر از حامیان عمرسعد را بـه مختار معرفى کـرد: عبدالله بن اسید؛ مالک نُمیر؛ حمل بن مالک.

12- منقذ بن مره عبدى:

مختار، عبدالله بن کامـل را به سراغ مـنقـذ بن مـره عـبدى، قـاتل حضرت عـلى اکبر(علیه السلام) فرستاد، خانه‌اش را محاصره کردند. او که مردى شجاع و دلیر بود مسلح و سوار بر اسب از خانه بیرون آمد، با نیزه به یکى از سربازان مختار حمله کرد و او را از اسب انداخت ولى آسیبى به وى نرسید، ابن کامـل با شمشیر بر او حمله کرد و چند ضربه شمشیر بر او وارد ساخت ولى چـون زره‌اش قـوى بود در او اثـر نکرد جز آن که بعدها آن دست شل شد. بالاخره نهیب سختى بر اسب زد که از چنگ سربازان فرار کرده و در بصره به مصعب بن عمیر پیوست.(31)

13- زید بن رقاده قاتل عبدالله فرزند مسلم بن عقیل:

از تـواریخ بر مـى‌آید که فـرزندانى از مـسلم بن عقیل در کربلا بودند غیر از دو طفلان معروف که در زندان ابن زیاد بوده‌اند، و ایشان در کربلا جنگیده‌اند از جمله عبدالله است که زید بن رقاده ملعون با دو تیر او را شهید کرد. تـیر اول به سویش پـرتـاب نمـود و عـبدالله دست خـود را حمـایل قرار داد که تیر دست را به صورتش دوخت و هنگامی که این تیر به او اصابت کرد چنین گفت: بار خدایا اینان ما را کم شمردند و خوار ساختند خداوندا اینها را بکش چنانکه ما را کشتند، و آنان را خوار کن چنانکه ما را خوار کردند؟

همین ملعون تیر دیگرى بر او زد که او را شهید کرد، سپس به بالین جوان آمد و با حرکت دادن، تیر را از پیشانى او بیرون کشید ولى پیکان تیر که از آهن بود در پیشانیش باقى ماند و نتوانست آن را بیرون بکشد.

مختار، عبدالله کامل را براى دستگیریش مامور ساخت، خانه‌اش را محاصره کردند، زید با شمشیر کشیده بیرون آمـد، و چون مرد شجاعى بود ابن کامل دستور داد هیچ کس با نیزه و شمشیر کشیده به او نزدیک نشود بلکه او را تیرباران و سنگباران کنید، به این وسیله او را کشتند، چون احساس کردند هنوز رمقى در بدن دارد؛ فرمان داد تا آتش آورند و او را که هنوز زنده بود آتش زدند.(32)

ج ـ اعدام سایر جنایتکاران

1- مختـار، ابو نمران مالک بن عمرو نهدى، از فرماندهان انقلاب را با گروهى، مامور دستگیرى عبدالله بن اسید جُهمنی، مالک بن نسیر و حمل بن مالک نمود ابو نمران آنها را دستگیر کرد و نزد مختار آورد.

مختار بـه شدت به آنان پرخاش کرد و گفت، «اى دشمنان خدا و اى دشمنان کتاب خدا، و اى دشمنان رسول خدا و اى دشمنان خاندان پیامبر خدا، حسین چه شد؟! حسین را بـه من تحویل دهید، اى نامردان! کسى را کشتید که شما را به اقامه نماز امر مى‌کرد!»

آنان گفتند: اى امیر، مجبور بودیم. منّت بگذار و ما را نکش!

مختار فریاد زد، «منّت بر شما بگذارم؟! آیا شما بر حسین، فرزند دختر پیامبرتان، منّت گذاشتید و او را رها کردید و به او آب دادید؟!»

سپس به مالک بن نسیر گفت: تو همان کسى نیستى که کلاه امام را به غارت برد؟ عبدالله بن کامل گفت: آرى همین او است.

فرمان داد: دست و پایش را قطع کنید و بگذارید آنقدر دست و پا بزند تا بمیرد، دست و پـایش را بریدند، و در خونش غلطید تا جان داد، سپس دو نفر دیگر را گردن زدند.

مـالک بن نسیر به اندازه‌اى پست بود که وقتی امام آخرین لحظات حیات را مى‌گذرانید هر کس نزدیک حضرت مى‌آمد تا او را شهید کند دلش راضى نمى‌شد و برمى‌گشت، تا این که مالک آمد و شمشیر بر سر امام وارد ساخت که کلاه را شکافت و سر حضرت را زخمى کرد و خـون جارى گـردید. امـام کلاه را از سر برداشت و انداخت و فرمود: «لا اکلت بها و لا شربت حشرک الله مع الظّالمین؛ با این دست نخورى و نیاشامى و خداوند تو را با ستمکاران محشور فرماید.»(33)

چون کلاه امـام از خز بود، مالک آن را برداشت و به کوفه برد و چون خواست آن را بشوید همسرش گفت: واى بر تو لباس پسر پیغمبر را غارت کرده و به خانه من آوردى آن را از خـانه بیرون ببر؟ در اثـر نفرین امام، این مرد تا آخر عمر فقیر و بدبخت بود.(34)

2. ابـو سعید صیقل نقل مى‌کند: «مختار از مخفیگاه چهار تن از عاملان حادثه عاشورا که پیراهن امام حسین(علیه السلام) را غارت کرده بودند؛ مطلع شد. یکى از فرماندهان انقـلاب به نام عبدالله بـن کامل و همراهان، آنان را دستگیر کردند و نزد مختار آوردند. وقـتـى مـخـتار چشمش ‍ به آن جنایتکاران افتاد، فریاد زد: «اى قاتلان سرور جوانان بهشت! دیدید خداوند چگونه شما را به دست انتقام سپرد؟ دیـدیـد آن پـیـراهـن براى شما چه سرنوشتى را رقم زد؟ سپس دستور داد گردن آنان را زدند.»(35)

3. عبداللّه بن صخلب و برادرش، عبدالرحمن، و فردى دیگر به نام عبدالله بن وهب از جمله دستگیر شدگان بودند که در بازار اعدام شدند.(36)

۴-یاران مختار عثمان بن خالد و ابى اسماء بشر بـن شـوط، که از قاتلان عبدالرحمن بن عقیل بودند را دستگیر و در کنار چاه جعد گردن زد و چون خبرشان را به مـخـتـار رساندند، مـخـتـار دستـور داد برگـردید و بدنشان را آتـش بزنید تـا خـاکستر شوند.(37)

یکى از کسانى که مانع آب خوردن امام حسین(علیه السلام) شد، به مرض استسقا مبتلا گردید و هر چـه آب مـى‌نـوشـیـد بـاز هـم مـى‌گـفـت: تـشنه‌ام، و این به سبب دعاى امام حسین (علیه‌السلام) بود که دوبار فرمود: خدایا او را تشنه گردان . یکى از کسانى که هنگام مرگ او را دیده است مى‌گوید: در مقابلش یخ گذاشته بودند و او را بـاد مـى‌زدنـد و پشت سرش آتشدان قرار داشت، با وجود این از گرماى شکم و سرماى پشت مى‌نـالیـد و مى‌گفت: آبم بدهید که از تشنگى مُردم. وقتى کاسه بزرگى را که اگر پنج نفر مـى‌نـوشـید سیراب مى‌شدند؛ مى‌آوردند، همه را سر مى‌کشید و باز هم مى‌گفت: آبم بدهید که تشنگى مرا کشت، و سرانجام شکم او مانند شکم شتر پاره شد.(38)

مختار، نامه‌اى مفصل براى محمد حنفیّه نوشت و به او اطمینان داد که همه قاتلان امام حسین (علیه‌السلام) را به سزاى اعمالشان خواهد رساند.(39)

جمعى از عاملان حادثه کربلا از جمله محمّد بن اشعث موفق شدند از دست مختار بگریزند و در بصره، نزد مـصـعـب بـن زبـیـر پـناه بگیرند. اما سپس در جنگ مصعب بر ضد مختار، وارد نبرد گردیدند که جمعى از آنان کشته شدند.(40)

بردگان و موالى و مستـضـعفان، که در قیام مختار جان تازه‌اى گرفته بودند و پشتوانه اصـلى قـیـام بـودنـد، بـر اشـراف کـوفه چیره شدند و بعضى از آنان اربابانشان را، که در فاجعه کربلا دست داشتند، به قتل رساندند و یا به مختار معرّفى کردند.(41)

و اینگونه شد که قاتلان امام حسین(علیه اسلام) و فرزندان و یاران ایشان و مسببان واقعه دلخراش کربلا به سزای اعمال خود رسیدند


 
کیان ایرانی کیست؟(مختارنامه)
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  کلمات کلیدی: مذهبی

کیان ایرانی

 

«کیان» در حقیقت «ابوعَمره کیسان» نام دارد که یکی از نزدیکان مختار، مورد اعتماد او و از مقامات بلندپایه حکومت مختار به شمار می‌رفته است.

«کیان» در حقیقت «ابوعَمره کیسان» نام دارد که یکی از نزدیکان مختار و از مقامات بلند پایه حکومتی او به شمار می‌رفته است؛ البته از سوابق و فعالیت‌های او پیش از قیام مختار هیچ اطلاعاتی در تاریخ نیست اما از زمانی که به مختار پیوست و در قیام او نقش پیدا کرد از اهمیت بالایی برخوردار شد زیرا بسیار مورد اطمینان و اعتماد مختار بوده است.

 

* ریاست انتظامات و شرطه‌های کوفه

اعتماد و اطمینان مختار به این شخص تا جایی بوده است که ریاست انتظامات کوفه و فرماندهی شرطه‌های کوفه به او سپرده می‌شود و در جریان برخورد با جنایتکاران کربلا به فرمان مختار، اموال بسیاری از این افراد را مصادره می‌کند و بین ایرانیان مسلمانی که در عملیات، قلع و قمع جنایتکاران کربلا شرکت داشته‌اند تقسیم می‌کند و این مورد یکی از خدمات قابل توجهی است که وی به حکومت مختار انجام داد.

در حقیقت اوست که از سوی مختار مأموریت برخورد و دستگیری و هلاکت جنایتکاران کربلا را بر عهده دارد و اشراف خائن کوفه که جنایتکاران اصلی کربلا بودند به شدت از نام او وحشت داشتند.

آنها «کیان» را «باز شکاری» لقب داده بودند؛ به این معنا که باز بر روی شکار فرود می‌آید و چنگال‌هایش را در بدن طعمه فرو می‌کند؛ ‌لذا «کیسان» نیز بر قاتلان اهل‌بیت علیهم‌السلام فرود می‌آید و آنها را به هلاکت می‌رساند و نابود می‌کند.

«کیسان» بسیار به مختار وفادار بود و تا پایان کار نیز با وی همراهی می‌کرده است؛ هنگام نبرد «مصعب‌بن زبیر» که برای جنگ با مختار آمده بود، سرسختانه و فداکارانه با مختار در برابر دشمن ایستاد و در جریان این نبرد همراه با مختار کشته شد.

البته این فرد در فیلم مختار‌نامه به اشتباه «ابوعُمره» نامیده می‌شود در حالی که نام اصلی او «ابوعَمره کیسان» است که حتی نام «کیسان» نیز به نقل از یکی از دست اندرکاران این فیلم به دلیل راحتی تلفظ برای ایرانیان و ملموس بودن نام «کیان» از «کیسان» به این نام تغییر پیدا کرده است.

به هر صورت «کیان» یک وجود حقیقی است و زحمات زیادی را چه در جهت قیام مختار و چه در قصاص قاتلان اهل بیت علیهم‌السلام و یاران ایشان کشیده است و جای مدح و تکریم از این شخصیت وجود دارد.

«کیان» در حقیقت «ابوعَمره کیسان» نام دارد که یکی از نزدیکان مختار و از مقامات بلند پایه حکومتی او به شمار می‌رفته است؛ البته از سوابق و فعالیت‌های او پیش از قیام مختار هیچ اطلاعاتی در تاریخ نیست اما از زمانی که به مختار پیوست و در قیام او نقش پیدا کرد از اهمیت بالایی برخوردار شد

* ایرانیان بعد از قیام مختار انگیزه و اعتماد بیشتری برای حضور در عرصه‌های سیاسی را یافتند

مختار نامه

تا پیش از اینکه مختار ایرانیان را به این صورت به عرصه بیاورد و به آنها پست و مسئولیت دهد آنها برخلاف شمار قابل توجهشان در عراق و علی الخصوص در کوفه که گفته می‌شود ـ در بعضی از مواقع بیش از نیمی از جمعیت کوفه را ایرانیان تشکیل می‌دادند ـ به دلیل تبعیضی که از زمان خلیفه دوم بر ایرانیان مسلمان می‌گذاشتند، آنها در عرصه سیاسی و اجتماعی به حساب نمی‌آمدند و این مسئله به گونه‌ای تبیین شده بود که خود ایرانیان نیز پذیرفته بودند نمی‌توانند خودی نشان دهند و نمی‌توانند در عرصه سیاسی و اجتماعی تأثیرگذار باشند.

البته امیرالمومنین علیه السلام و امام مجتبی علیه السلام ایرانیان را در زمان خودشان، از حقوق برابر با اعراب برخوردار کردند و به آنها بها دادند؛ اما تا زمانی که آن بزرگواران در قید حیات بودند خیلی از ایرانیان با توجه به این لطف امیرالمؤمنین علیه السلام باور نداشتند که می‌توانند تأثیرگذار باشند.

در فاصله صلح امام حسن علیه السلام تا قیام مختار، ظلم بسیاری بر ایرانیان روا شد و خیلی از این افراد را یا کشتند یا تبعید کردند و به گونه‌ای شده بود که بعضی از ایرانیان چنان به جان آمده بودند که برای پایان دادن به وضعیت موجود حتی به قیام خوارج نیز می‌پیوستند و ایرانیانی که در قیام خوارج نفوذ کرده بودند، اعتراض خودشان را به این وضع موجود به این روش نشان می‌دادند.

 

* رمز موفقیت مختار به صحنه آوردن ایرانیان بود

با قیام مختار، ایرانیان با وفای کامل به اطراف مختار حلقه زدند و به قیام او پیوستند تا بتوانند اعتراض خودشان را عنوان کنند و مختار نیز با توجه به زیرکی خود می‌دانست اگر به ایرانیان بها دهد با کمک این افراد می‌تواند موفق شود و اگر صرفاً می‌خواست به عرب‌ها بها دهد، نمی‌توانست موفق شود؛ زیرا او می‌دانست اعرابی که به اهل‌بیت پیامبر رحم نکردند، به مختار نیز رحم نمی‌کنند و حتماً در لحظات اصلی او را رها خواهند کرد.

معتقدم رمز موفقیت مختار به صحنه آوردن ایرانیان و استفاده از وفا و توانایی آنها بود؛ لذا می‌بینیم سپاهی نیز که به سوی شام روانه می‌کند؛ به فرماندهی ابراهیم‌بن مالک اشتر است. بنا بر نقل تاریخ، شاهدان گفته‌اند که در اردوی ابراهیم‌بن مالک، صوت عربی شنیده نمی‌شد و عموماً فارسی صحبت می‌کردند که نشان از کثرت ایرانیان در این سپاه دارد.


 
ابن‌زیاد» سیّاس بی‌رحمی که دقیقاً 6سال پس از واقعه عاشورا کشته شد
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  کلمات کلیدی: مذهبی

 در قسمت سی‌‌و‌سوم سریال «مختارنامه»، سر بریده اُم‌الفتنه دشت نینوا را برای مختار ‌آوردند، اما «عبیدالله‌بن ‌زیاد» چگونه در ششمین سالروز واقعه عاشورا و در نبرد با ابراهیم‌بن مالک‌اشتر به درک واصل شد؟

 در قسمت سی‌‌و‌سوم مجموعه تلویزیونی مختارنامه، «عبیدالله‌بن ‌زیاد» ملعونی که میان کاروان حسینی و فرات مانع شد و نگذاشت که حسین علیه‌السلام و همراهانش از آن بنوشند، به سزای اعمال جنایتکارانه‌اش رسید و سر بریده‌اش را برای مختار آوردند. اما چگونگی قصاص وی نمایش داده نشد. برای بررسی این موضوع، به یکی از معتبرترین و کامل‌ترین منابع موجود درباره قیام عاشورا و وقایع پس از آن یعنی؛ «دانشنامه 14جلدی امام حسین(ع)» رجوع کردیم که حاصل آن در پی می‌آید.

ابوحفص عبیدالله بن زیاد، در سال 33 یا 39 هجری به دنیا آمد. پدرش، زیاد بن اَبیه بود که داستان تغییر یافتن نسب او و الحاقش به ابوسفیان توسط معاویه، مشهور است. مادر عبیدالله نیز زن مجوسی به نام مرجانه، فرزند یکی از پادشاهان فارس بود که از زیاد، جدا شد و با مردی کافر به نام شیرویه ازدواج کرد و عبیدالله در خانه او پرورش یافت.
ابن زیاد، در جوانی به سیاست و قدرت، دست یافت. او هوش سیاسی و به تعبیر دیگر، جرئت و قساوت خود را ـ که از پدرش به ارث برده بود ـ در راه مقاصد شیطانی بنی امیه به کار می‌گرفت. ابن زیاد در زمان معاویه، به حکومت بصره منصوب شد و پس از معاویه، یزید او را در همان منصب، ابقا کرد و برای مقابله با امام حسین (ع)‌ با مشورت سِرجونِ نصرانی، فرمانداری کوفه را نیز به وی واگذارد.
در حادثه کربلا، همه جنایت‌ها، به دستور مستقیم عبیدالله تحقق یافت، چنان‌که پس از یزید، بیشترین نقش را در این فاجعه دردناک داشت. او پس از واقعه کربلا نیز در کمال سفاکی، اعتراض‌های عراقیان را سرکوب نمود؛ اما سرانجام و پس از مرگ یزد، در حالی که بر حسب نقل، چهار هزار و پانصد نفر از شیعیان با وضعی فجیع در زندان او بودند، در برابر نافرمانی و شورش بصریان، تاب نیاورد و ذلیلانه فرار کرد.
اندکی بعد، وی در روز دهم محرم سال 67 هجری ـ یعنی تنها شش سال بعد و درست، در همان روزی که امام حسین (ع) به شهادت رسیده بود ـ با سپاه ابراهیم بن مالک اشتر،‌ در خازر (در پنج فرسنگی موصل در شمال عراق) درگیر و به وسیله او کشته شد. در این جنگ سخت که با پیروزی ابراهیم اشتر همراه بود، افزون بر ابن زیاد، بسیاری از فرماندهان جنایتکار و سپاهیان شام، به هلاکت‌ رسیدند. ابراهیم، بدن ابن زیاد را سوزاند و سرش را برای مختار ثقفی فرستاد و او نیز سرش را روانه حجاز نمود تا امام زین‌العابدین (ع) ‌و خاندان پیامیر (ص) را خوشحال کند.

در کتاب «البدایة و النهایة» آمده است: زمان تولد عبیدالله بن زیاد، بر اساس آنچه ابن‌ عساکر از ابوالعباس احمد بن یونس ضبّی نقل کرده، سال 39 [هجری] بوده است....
ابونعیم فضل بن دکین گفته: گفته‌اندکه عبیدالله بن زیاد، وقتی حسین (ع) را کشت، 28 ساله بود. می‌گویم: بنابراین، او در سال 33 [هجری]، به دنیا آمده است.

در کتاب «سیر أعلام النبلاء» آمده است: عبیدالله بن زیاد بن ابیه ... به سال 55 [هجری] در 22 سالگی، حاکم بصره شد ... صورت زیبا داشت و بدباطن بود. گفته‌اند: مادرش مرجانه، از دختران پادشاهان ایران بود ...
سری بن یحیی، از حسن [بصری] نقل کرده که گفت: عبیدالله، در حالی که جوانی نادان و خونریز و سرسخت بود، پیش ما آمد و معاویه او را به عنوان حکمران، انتخاب کرده بود ... حسن گفت: عبیدالله ترسو بود.

در کتاب «تاریخ الطبری» در توصیف ابن زیاد به گفته‌های خودش استناد شده است. عبیدالله بن زیاد، در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید: من، پسر زیادم. در میان افرادی که بر روی زمین‌ راه می‌روند، منم که به او شباهت دارم و هیچ شباهتی به دایی و پسر عمو[یم] ندارم.
در کتاب «المعجم الکبیر» به نقل از دربان عبیدالله بن زیاد آمده است: پس از کشته شدن حسین، پشت سر عبیدالله بن زیاد، وارد قصر شدم. آتشی در صورتش شعله کشید. آستینش را بر صورتش گذاشت و گفت: دیدی؟
گفتم: آری.
پس به من دستور داد که آن [حادثه] را پوشیده نگه دارم.

در کتاب «تاریخ الطبری» آمده است: یساف بن شریح یشکُری، از علی بن محمد، نقل کرد که: پس از هلاکت یزید، ابن زیاد از بصره بیرون رفت و در شبی گفت: سوار شدن بر شتر برایم سخت است. برایم حیوان سم‌داری فراهم کنید.
برایش گلیمی را روی الاغی انداختم و سوار شد، در حالی که پاهایش به زمین می‌رسید. او در جلوی من حرکت می‌کرد و وقتی خاموش می‌شد، سکوتش طول می‌کشید.
به خود گفتم: ابن عبیدالله، دیروز فرمانروای عراق بود و اکنون بر روی الاغ، خواب است. اگر از آن سقوط کند، رنجیده می‌شود. و آن گاه گفتم: به خدا سوگند، اگر خواب باشد، خوابش را بر او ناگوار می‌کنم.
نزدیکش شدم و گفتم: خوابی؟
گفت: نه.
گفتم: پس چرا ساکتی؟
گفت: با خود، حدیث نفس می‌کردم.
گفتم: می‌خواهی بگویم با خودت چه می‌گفتی؟
گفت: بگو، که ـ به خدا سوگند ـ نمی‌بینم عقل درستی داشته باشی و درست بگویی!
گفتم: داشتی می‌گفتی: ای کاش حسین را نکشته بودم!
گفت: دیگر چه؟
گفتم: می‌گفتی: ای کاش آنهایی را که کشتم، نکشته بودم!
گفت: دیگر چه؟
گفتم: می‌گفتی: کاش کاخ سفید را نساخته بودم!
گفت: دیگر چه؟
گفتم: می‌گفتی: ای کاش دهبان‌‌ها[ی‌ عجم] را به کار نگرفته بودم!
گفت: و دیگر چه؟
گفتم: می‌گفتی: ای کاش دست و دلبازتر از آنچه هستم، بودم!
عبیدالله گفت: به خدا سوگند، سخن درستی نگفتی و از خطا باز نایستادی. حسین، آمده بود و قصد جان مرا داشت. من هم او را کشتم تا مرا نکشد. کاخ سفید را نیز از عبیدالله بن عثمان ثقفی خریدم و یزد، یک میلیون برایم فرستاد و هزینه‌ آن کردم. اگر ماندگار شدم که برای خانواده‌ام است و اگر مردم، برای آن، تأسف نمی‌خورم؛ چرا که برایش زحمت نکشیده‌ام.
درباره به کارگیری دهبان‌ها، عبدالرحمان بن ابی‌ بکره و زادان فرخ، نزد معاویه از من بدگویی کردند، تا جایی که پوست برنج‌ها را هم گفتند و [مقدار] مالیات عراق را یکصد میلیون گفتند. معاویه مرا میان بازپرداخت آنها و برکنار شدن، مخیر کرد. من هم بر کنار شدن را دوست نداشتم. وقتی مرد عربی را به کار می‌گرفتم، او از مالیات، کم می‌گذاشت و من آن را از خودش می‌گرفتم، یا جریمه‌اش را از بزرگان قومش و یا از قبیله‌اش می‌گرفتم و به آنها ضرر می‌زدم، و اگر اصلاً آن را نمی‌گرفتم، مال خدا را نگرفته بودم، در حالی که جای [هدر رفتن] آن مال را می‌دانستم، به همین‌ خاطر، دهبان‌ها[ی عجم] را که آشناتر به جمع‌آوری مالیات و امین‌تر بودند و در درخواست مالیات، از شما آسان‌گیرتر بودند، به کار گرفتم، ‌ضمن این که شما را هم بر آنها امین قرار دادم که مبادا به کسی ستم کنند.
در مورد گفته تو درباره دست‌ودلباز نبودنم ـ به خدا سوگند ـ من ثروتی نداشتم تا آن را بر شما ببخشم. البته اگر می‌خواستم، می‌توانستم بخشی از ثروت شما را بگیرم و فقط به برخی از شما بدهم و نه به همه. در این صورت می‌گفتند: «چه دست و دلباز است!»؛ ولی به همه‌تان دادم، و به نظرم، [این کار] به سود شما بود.
درباره گفته تو که: ای کاش آنها را که کشتم، نکشته بودم! بعد از شهادت به توحید، من کاری که نزدیک‌تر از این به خدا باشد که خوارج را کشتم، نکرده‌ام.
اما من، به تو می‌گویم که با خود، چه می‌گفتم. می‌گفتم: کاش با بصری‌ها جنگیده بودم! آنان به دلخواه و بدون اجبار، با من بیعت کردند. به خدا سوگند، من طالب این [جنگ] بودم؛ ولی فرزندان زیاد، پیش من آمدند و گفتند: اگر تو با آنها بجنگی و آنان بر تو چیره شوند، از ما کسی باقی نخواهد ماند؛ اما اگر رهایشان کنی، هر یک از ما نزد دایی‌ها و دامادهایش می‌ماند. من هم با آنها مدارا کردم و نجنگیدم.
نیز می‌گفتم: ای کاش زندانیان را از زندان، بیرون می‌آوردم و گردنشان را می‌زدم! و وقتی این دو از دست رفت، ای کاش پیش از آن که کاری کرده باشند، به شام می‌رفتم!
برخی گفته‌اند: عبیدالله به شام رفت و آنها هنوز هیچ کاری نکرده بودند و گویا با وجود او، آنها چند کودک بودند. برخی نیز گفتند: به شام که آمد، آنها کارشان را کرده بودند؛ اما او همه را به نظر خودش برگرداند.

در کتاب «البدایة‌والنهایة» آمده است: سال 67 [هجری] شد. در این سال، عبیدالله بن زیاد به دست ابراهیم بن مالک اشتر نخعی کشته شد. ماجرا چنین بود که ابراهیم بن مالک، در روز شنبه ماه ذی‌الحجه، هشت روز به پایان سال مانده، به قصد ابن زیاد از کوفه به موصل رفت. آن دو در جایی به نام خازر در پنج فرسخی موصل، به هم رسیدند.
ابراهیم، آن شب را نتوانست بخوابد و تا صبح، بیدار بود. سحرگاهان بود که برخاست و سپاهش را آماده‌باش و نظام داد و نماز صبح را در اول وقت با یارانش خواند. سپس سوار شد و به سوی سپاه ابن زیاد به حرکت درآمد. او لشکرش را آرام آرام به راه انداخت، در حالی که خود در میان پیاده نظام، در حرکت بود، تا این که از فراز تپه‌ای بر سپاه ابن زیاد، مشرف شد؛ ولی هنوز از سپاه عبیدالله، کسی نجنبیده بود. وقتی آنها سپاه ابراهیم را دیدند، وحشت‌زده به سوی اسب‌ها و اسلحه‌هایشان هجوم آوردند.
پسر اشتر، بر اسبش سوار شد و در برابر پرچم‌های قبایل می‌ایستاد و آنان را به جنگ با ابن زیاد، تشویق می‌کرد و می‌گفت: «این، قاتل پسر دختر پیامبر خداست که خدا او را پیش پای شما آورده و امروز، او را در تیررس شما قرار داده است. پس بر شماست که کار او را بسازید. او با پسر دختر پیامبر خدا، آن کرد که فرعون با بنی‌اسرائیل نکرد.
این، پسر زیاد، قاتل حسین است که میان او و فرات، مانع شد و نگذاشت که او و فرزندان و زنانش از آن بنوشند، و نگذاشت که او به شهر خودش بازگردد و یا نزد یزید بن معاویه برود، تا این که او را کشت.
وای بر شما! دل‌هایتان را به [کشتن] او تسکین دهید و نیزه‌ها و شمشیرهایتان را از خونش سیراب سازید. این، همان کسی است که درباره خانواده پیامبر‌تان، آن‌ کارها را کرد. خدا او را برایتان آورده است!».
ابراهیم، این کلمات و امثال این را بسیار گفت و آن‌گاه زیر پرچم خود، فرود آمد.
ابن زیاد در میان انبوه سپاه خود، با سواره‌ها و پیاده‌ها پیش آمد و حصین‌بن نمیر را فرمانده جناح راست و عمیر بن حباب سلمی را فرمانده جناح چپ سپاهش کرده بود و با پسر اشتر، رویارو شد. عمیر بن حباب سلمی به پسر مالک، قول داده بود که با اوست و فردا با مردم، از لشکر ابن زیاد، فرار خواهند کرد. فرمانده سواران سپاه ابن زیاد، شُرَحبیل‌بن کِلاع بود و ابن زیاد، خود در میان پیاده نظام، حرکت می‌کرد.
دو سپاه، در برابر هم ایستادند. حصین‌بن نمیر با جناح راست به جناح چپ سپاه ابراهیم حمله کرد و آن را شکست داد و فرمانده آن، علی‌بن مالک جُشَمی را کشت. پرچم او را پسرش محمد بن علی گرفت؛ ولی او هم کشته شد و جناح چپ سپاه عراق، به کلی متلاشی شد.
[پسر] اشتر در میان سپاه، فریاد زد که: «ای پاسبانان خدا! به سوی من بیایید. من، پسر اشترم» و رویش را باز کرد تا او را بشناسند. در نتیجه، آنان (سپاهش) به سوی او روان شدند و بر گردش آمدند. آن گاه جناح راست سپاه کوفه، حمله را آغاز کرد... او آنان را می‌کشت، همانند کشتن قوچ، و خودش و دلیران همراهش، آنها را تعقیب می‌کردند. عبید‌الله‌بن زیاد در جایش ایستاده بود که پسر اشتر به او رسید و در حالی که عبید‌الله را نمی‌شناخت، او را به قتل رساند...

در کتاب «تذکرة الخواص» به نقل از بن جَریر، در بیان وقایع پس از کشته شدن ابن زیاد آمده است: پسر اشتر، سر ابن زیاد را برای مختار فرستاد. مختار در قصر نشست و سرها در برابر گذاشته شدند. او هم آنها را در همان جایی انداخت که سرحسین (ع) و یارانش گذاشته شده بود. مختار، سر ابن زیاد را در همان جایی آوایزان کرد که سر حسین (ع) آن جا آویزان شده بود و در روز بعد، آن را با دیگر سرها در حیاط قصر انداخت.

در کتاب «المعجم الکبیر» به نقل از عبدالملک بن عمیر آمده است: بر عبیدالله بن زیاد وارد شدم، در حالی که سر حسین بن علی (ع) در برابرش بر روی سپری قرار داشت. به خدا سوگند، طولی نکشید که بر مختار وارد شدم و دیدم سر عبید‌الله بن زیاد بر روی سپر است.

در کتاب «سنن الترمذی» به نقل از عمارة‌بن عمیر آمده است: وقتی سر عبیدالله‌بن زیاد و یارانش را آوردند، آنها را در ایوان مسجد بر روی هم چیدند. پیش آنها که رفتم، شنیدم که برخی می‌گفتند: «آمد، آمد!» که ناگهان ماری آمد و در میان سرها گشت تا این که داخل بینی عبید‌الله بن زیاد شد. مدتی ماند و بعد بیرون آمد و ناپدید شد. آن گاه گفتند: «آمد، آمد!» و آن مار، این کار را دو یا سه بار انجام داد.

در کتاب «الأمالی» طوسی به نقل از مدائنی، از راویانش، در یادکرد قیام مختار آمده است: پسر اشتر گفت: «پس از آن که سپاه ابن زیاد شکست خورد، دیدم گروهی از آنها ایستاده‌اند و می‌جنگند. به طرف آنها رفتم. مردی که داخل جمیعتی بود، آمد و گویی قاطری خاکستری بود که مردم را می‌تاراند و کسی به او نزدیک نمی‌شد، مگر این که زمینش می‌زد. او نزدیک من شد. دستش را زدم و قطع کردم و در کنار رودخانه افتاد. دستش در یک سو افتاد و پاهایش در سوی دیگر افتادند. او را کشتم و دیدم بوی مشک می‌دهد و فهمیدم که ابن زیاد است (پس از خاتمه جنگ) گفتم: او را پیدا کنید».
مردی رفت و کفش‌های آن مرد را کند و دقت کرد و او طبق توصیف پسر اشتر، همان ابن زیاد بود. خدا لعنتش کند! پس سرش را جدا کرد و در طول شب، کنار جسدش آتش روشن کردند. مهران، غلام زیاد ـ که به عبید‌الله علاقه زیادی داشت ـ او را دید و سوگند یاد کرد که هرگز پیه نخورد. صبح شد. مردم، تمام آنچه را در سپاه (دشمن) بود، تصرف کردند و غلام عبید‌الله به شام گریخت.
عبدالملک بن مروان به آن غلام گفت: آخرین بار که با ابن‌زیاد بودی، کی بود؟
گفت: «مردم به حرکت درآمدند. او جلو آمد و جنگید و به من گفت: مشک آب را برایم بیاور. من هم آن را برایش بردم. آن را همراه داشت و از آن نوشید و آب را بین زره و بدنش ریخت و نیز بر پیشانی اسبش ریخت. سپس اسب، شیهه‌ای کشید و او را بر زمین زد. این، آخرین دیدار من با او بود».
پسر اشتر، سر ابن زیاد را نزد مختار و بزرگان همراه او فرستاد. سرها به وی داده شدند و در حالی که چاشت می‌خورد، در برابرش گذاشته شدند. مختار گفت: الحمدالله رب‌العالمین! سرحسین بن‌علی در برابر ابن زیاد گذاشته شد، در حالی که او در حال چاشت خوردن بود و سر ابن زیاد، پیش من آورده شد و من هم در حال چاشت خوردنم.
ماری سفید را دیدیم که در میان سرها گشت تا وارد بینی ابن زیاد شد و از گوشش بیرون آمد و از گوشش وارد شد و ازبینی‌اش بیرون رفت.
وقتی مختار از غذا خوردن فارغ شد، ایستاد و صورت ابن زیاد را با کفشش لگد کرد و آن (کفش) را به طرف غلامش پرتاب نمود و گفت: این کفش را بشوی که آن را بر روی کافر نجسی گذاشتم...
مختار، سر ابن زیاد را برای امام زین العابدین (ع) فرستاد و وقتی سر را نزد امام (ع) آوردند، امام (ع) در حال صبحانه خوردن بود. فرمود: «مرا پیش ابن زیاد بردند، در حالی که داشت صبحانه می‌خورد و سر پدرم در برابرش بود. گفتم: خداوندا! مرا نمیران تا سر ابن زیاد را در حال صبحانه خوردن به من نشان دهی. پس ستایش، آن خدایی را که دعایم را به اجابت رساند!»
آن گاه امام (ع) دستور داد سر را انداختند و نزد ابن زبیر بردند و ابن زبیر، آن را بر روی نی گذاشت و باد، آن را به تکان انداخت و سر فرو افتاد و ماری از زیر پرده در آمد و داخل بینی او شد. آن را به بالای نی برگرداندند و باد، آن را به تکان انداخت و سقوط کرد و ماری آمد و بینی‌اش را گاز گرفت. این را سه بار انجام داد و (سرانجام)، ابن زبیر، فرمان داد که آن را به یکی از دره‌های مکه پرتاب کنند.

در کتاب «تاریخ دمشق» به نقل از ابوسلیمان بن زَبْر آمده است: سال 66 [هجری] گفتند: در این سال، عبید‌الله بن زیاد و حصین بن نمیر، کشته شدند و ابراهیم بن اشتر، آنها را به قتل رساند و سرهایشان را برای مختار فرستاد. او نیز آنها را برای ابن زبیر فرستاد و آنها را در مدینه و مکه آویختند.
در کتاب «تاریخ دمشق» به نقل از محمد بن اسماعیل آمده است: ابراهیم بن اشتر، [جسد] عبید‌الله بن زیاد را سوزاند.
در کتاب «تاریخ دمشق» به نقل از احمد بن محمد بن عیسی آمده است: [حصین بن نمیر] در سال 66 [هجری]، سال [جنگ] خازر، همراه با عبید‌الله، کشته شد.

در کتاب «البدایة‌والنهایة» به نقل از ابواحمد حاکم آمده است: کشته شدن عبید‌الله بن زیاد، در روز عاشورا به سال 66 بود و [تاریخ] درست، 67 است.

در کتاب «رجال‌الکشی» به نقل از عمر بن علی بن‌الحسین (زین‌العابدین) آمده است: وقتی سر عبیدالله‌بن زیاد و عمر بن سعد، نزد امام زین‌العابدین(ع) آورده شد، ایشان به سجده افتاد و فرمود: «ستایش، خدایی را که انتقام مرا از دشمنانم گرفت! خدا به مختار، جزای خیر بدهد!».

در کتاب «تاریخ الیعقوبی» در بیان وقایع پس از هلاکت عبید‌الله بن زیاد به دست مختار در سال 67 هجری آمده است: مختار، سر عبید‌الله بن زیاد را به وسیله مردی از خویشانش برای امام زین‌العابدین (ع) در مدینه فرستاد و به او گفت: بر در خانه علی بن الحسین (ع) بایست و هرگاه دیدی درهای خانه باز و مردم وارد شدند، این، همان زمان بار عام است. تو هم وارد شو.
فرستاده مختار به در خانه امام زین‌العابدین (ع) آمد و وقتی درها باز شدند و مردم برای غذا خوردن وارد شدند، او با صدای بلند اعلام کرد: ای اهل بیت‌ نبوت و معادن رسالت و مکان‌های فرود آمدن فرشتگان و جایگاه‌های نزول وحی! من فرستاده مختار بن ابی عبید هستم. سر عبید‌الله بن‌زیاد، همراه من است.
در خانه‌های بنی‌هاشم، هیچ زنی نبود، مگر این که صدا به ناله بلند کرد. فرستاده مختار، وارد شد و سر عبید‌الله را بیرون آورد. وقتی امام زین‌العابدین (ع) آن را دید، فرمود:«خداوند، او را از رحمتش دور کند و به آتش ببرد!».
برخی گفته‌اند: امام زین‌العابدین (ع) از روزی که پدرش کشته شد، هرگز خندان دیده نشد، مگر در آن روز. ایشان شتری داشت که از شام، میوه می‌آورد. وقتی سر عبید‌الله بن زیاد آورده شد، دستور داد که میوه‌ها در میان اهالی مدینه توزیع شوند و زنان خاندان پیامبر خدا (ع) شانه به سر زدند و مو رنگ کردند. از زمانی که حسین بن‌ علی (ع) کشته شده بود، زنی شانه نزده و مو رنگ نکرده بود.

در کتاب «ذوب‌النُّضار» به نقل از امام صادق (ع) آمده است: هیچ زنی از بنی‌هاشم سرمه به چشم نکشید و مو رنگ نکرد و تا پنج سال در خانه هیچ هاشمی، دودی [برای پختن غذا] دیده نشد، تا این که عبید‌الله‌بن زیاد ـ که لعنت خدا بر او باد ـ کشته شد.
در کتاب «ذوب‌النضار» به نقل از فاطمه دختر امیر‌مؤمنان (ع) آمده است: هیچ زنی از ما، مو رنگ نکرد و در چشمش میل سرمه نگرداند و شانه نزد، تا زمانی که مختار، سر عبید‌الله‌بن زیاد را فرستاد


 
شعر در مورد مبعث
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩  کلمات کلیدی: ادبی ، مذهبی
نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

رگ رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد

من سخن گویم ولی من نیستم

این منم یا او ندانم کیستم

جبرئیل امشب دمد در نای من

قدسیان خوانند با آوای من

ای بتان کعبه در هم بشکنید

با من امشب از محمد دم زنید

از هوا گلبانگ تهلیل آمده

دیده بگشائید جبریل آمده

مکه تا کی مرکز نا اهلهاست

پایمال چکمه بوجهلهاست

مکه دریای فروغ وحی شد

بت پرستان بت پرستی نهی شد

روز، روز مرگ ظلم و ظالم است

بانگ نفرت مرد ، اقرا حاکم است

یا محمد منجی عالم توئی

این مبارک نامه را خاتم توئی

انبیا مشعل ز تو افروختند

وز دمت پیغمبری آموختند

غیرت و مردانگی آئین توست

عزت زن در حجاب دین توست

بر همه اعلام کن زن برده نیست

برده مردان تن پرورده نیست

خاتم توحید در انگشت تو

حق به پیش روی و حیدر پشت تو

ما تو را زهرای اطهر داده ایم

شیر مردی مثل حیدر داده ایم

ما تو را دادیم در بین همه

یک خدیجه یک علی یک فاطمه

________________

با یک دعا به سوی حرا رهبری شدم ...... صاحب کلام صد سخن دلبری شدم

با یک اشاره جانب سینا سری زدم ....... همچون کلیم شامل پیغمبری شدم

پیغام حق رسید به پیغمبر درون .......... روح القدس دمید و علی محوری شدم

از هر طرف به بزم رسولان سری زدم .......... تنها سوی صراط علی رهبری شدم

چون معرفت به منسب اعلی رسید گفت ......... سر تا به پا محمدی و حیدری شدم

اینجاست آن حریم که دریافتم ز عشق .......... روز ازل به دست علی کوثری شدم

اینک که بر حقیقت مطلق رسیده ام

من از علی به بندگی حق رسیده ام

بعثت نه این سرور، سرور ولایت است .......... مبعث نه این چراغ، چراغ هدایت است

خورشید چون ز شرق حرا پرتو افکند ......... احمد نه این فروغ، فروغ رسالت است

انوار عشق از فلق کوه بر دمید ......... این نور، نور کیست که کوهی ز هیبت است

روز خرید مزد رسالت بود بیا ........... ای دل بهای مزد رسالت محبت است

هر کس به گونه ای شه مشغول تهنیت .......... تبریک ما به صاحب نور نبوت است

نور علی است باعث تعظیم کائنات .......... تعظیم کائنات به معنای بیعت است

عالم به نور پاک علی سجده می کند

آدم به سوی خاک علی سجده می کند

بعثت بنای فلسفه اش نصرت علی است ......... تکمیل دین معرفی دولت علی است

احمد نه از مکارم اخلاق خویش گفت ........ خلق محمدی همه از طینت علی است

اقرا باسم ربک الاعلی به اسم کیست؟ ........ نام علی، مقام علی، عصمت علی است

اسلام بی ولای علی کفر محض بود ............ قرآن کتاب زندگی حضرت علی است

ای شیعیان فضائلتان را شماره نیست ........ زیرا فضائل دل ما محنت علی است

نازم به دختری که درخشنده نام او .......... چون طینت مبارکه اش زینت علی است

این ذکر از ازل همه جا گشته منجلی

یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی

فرمود ذوالجلال که خلاق مطلق است .......... نور علی ز خلقت کونین اسبق است

سر علی که کنت مع الانبیاء ، نیست...... حق با علی، نه بلکه علی مع الحق است

هر مرسلی ولایت خود دارد از علی ........... اما ولای او چو خداوند مطلق است

هر کس که ذکر قلب و زبانش علی علی است ........ انگار بر لب و دل او ذکر حق حق است

بعثت بدون نام علی زینتی نداشت ........ زیرا که اسم او ز خداوند منشق است

معراج هم که اوج سفرهای احمد است ........ والله با حضور علی زیر بیرق است

دانید سر مخفی عید الکبیر چیست؟

مبعث بجز معرف یوم الغدیر نیست

این دل همیشه ساکن میخانهء علی است........ مست و خراب و عاشق و دیوانهء علی است

یک قطره هر که عشق علی نوش جان کند ....... دیوانه وار عاشق و مستانه علی است

میخانه را ز عشق علی زیر و رو کنم ....... درمان من نگاه طبیبانهء علی است

گیرم کنید یک شبه زنجیری ام خطاب ......... عالم تمام وقت جنون خانهء علی است

اینک دلم به اوج تولاست یا علی .......... قلبم ببین که کاسهء پیمانهء علی است

چون در ازل نگاه تو بر طینتم فتاد ........ این سینه تا به حشر چو خم خانهء علی است

همچون من فقیر چه کس میزبان توست ......... چون من تو را اسیر چه کس میهمان توست

 
حدیث
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱  کلمات کلیدی: مذهبی

امام صادق(ع) فرموده‌اند : ایمان خود را قبل از ظهور تکمیل کنید چون در لحظات ظهور ایمانها به سختی مورد امتحان و ابتلاء قرار می‌گیرند.


 
وقت اضافی برای خدا !!!! ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی: مذهبی

چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره
اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره


 
اس ام اس شهادت امام رضا (ع)
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی: مذهبی
 اس ام اس شهادت امام رضا (ع)


 

امروز که سر بر حرمت می آیم / انگار تمام عشق کامل شده است

ای ضامن آهو! به غریبی سوگند / دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است . . .

یا ضامن آهو

.

.
.

تو بـر زخـم دلـم باریده اى باران رحمت را / تو را مـن مـیشناسم، مـنبع پاک کـرامت را

ازآن روزى کـه حلقه بر ضریحت بست دستانم / دلم شـیدا شد و دادم زکـف دامـان طاقت را . . .

شهادت امام رضا(ع) تسلیت

.

.

.

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است / یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای / آنجا برای عشق شروعی مجدد است . . .

عزای شهادت شاه خراسان تسلیت باد

.

.

.

می دید شرر ریخته در هستی انگور / هم سفره ی میزبان شده پستی انگور

نوشید از آن خوشه ی سم بار که امروز / ما را نفریبند به سر مستی انگور

شهادت امام رضا (ع) تسلیت

عزیزا خدایت اگر داد تمکین / برو طوس پابوس شاه سلاطین

بگو با تضرّع به آهنگ شیرین:

سلام على آل طه و یاسین / سلام على آل خیر النبیّین

.

.

.

شـاه شـوم، مـاه شـوم، زر شوم / در حـرمـتت بـاز کـبوتر شـوم

اى مـلک الـحاج ، کـجا می روى/ پشـت بـه این قبله چرا می روى؟

سـعى در ایـن مروه صفا میدهد / خـاک بـهشت اسـت، شفا میدهد . . .

.

.

.

امام رضا-ع:

هرکس در مجلسی نشیند که امر ما در آن زنده می شود

در روزی که قلب ها می میرند، قلبش نخواهد مرد . . .

التماس دعا

.

.

.

کعبه ‎ی اهل ولاست صحن و سرای رضا/ شهر خراسان بُوَد کرب و بلای رضا

در صف محشر خدا مشتری اشک اوست/ هر که در اینجا کند گریه برای رضا

از در باب الجواد می شنوم دم به دم/ یا ابتای پسر، وا ولدای رضا . . .

.

.

.

امام رضا-ع:

بیماری، برای مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن از گناهان است . . .

 
مدل سرشناس مسلمان شد
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: مذهبی

گفته می شود او پس از مسلمان شدن و فراگیری حرفه پرستاری، زندگی مرفه سابق خود را رها کرده و به افغانستان سفر کرد تا در کنار مبارزان این کشور به درمان آنان بپردازد.

به گزارش شیعه آنلاین، خانم "فا بیان" دختر جوان 28 ساله ای است که تا مدتی پیش یکی از سرشناس ترین مدل های فرانسه به شمار می رفت. وی چندی پیش مسلمان شده و پس از ترک شغل خود به عنوان مدل لباس، به شغل پرستاری روی آورد.

"فا بیان" طی اظهاراتی در این باره گفت: اگر لطف و رحمت خداوند شامل من نمی شد، هیچ گاه نمی توانستم مسلمان شوم و تا آخر عمرم مانند یک حیوان زندگی می کردم. من در آن زندگی فقط به دنبال سیراب کردن هوس و شهوت های خود بودم و هیچ اصول و ارزشی برای خود نداشتم. از کودکی آرزو داشتم پرستار شوم، اکنون که مسلمان شده ام به آرزوی خود رسیده ام.

وی در ادامه افزود: در حال و هوای کودکی همواره خودم را در حالت کمک به کودکان بیمار تخیل می کردم اما وقتی بزرگ تر شدم، به دلیل زیبایی ظاهری که دارم ناخودآگاه به سمت دنیای مدل کشیده شدم و از شکل من استفاده ابزاری می شد، دقیقا مانند یک وسیله مدت دار که بویی از انسانیت در آن نبود.

[تصویر: 2966_426.jpg]

این دختر تازه مسلمان شده، همچنین گفت: تا اینکه برای شرکت در یکی از برنامه ها به بیروت پایتخت لبنان دعوت شدم. وقتی به آنجا سفر کردم، صحنه هایی دیدم که در همه عمرم مانند آن را ندیده بودم. در آنجا پیش از گذشته از خودم منفور شدم و کم کم به سمت متحول حرکت کردم تا اینکه در نهایت به اسلام که انسانیت واقعی در آن وجود دارد، رسیدم. پس از مسلمان شدن در بیروت به پاکستان سفر کردم و از مرز این کشور به افغانستان رفتم و با کمک به کودکان و مجروحان یکی از آرزوهای دیرینه و کودکی خود را محقق ساختم.

"فا بیان" افزود: شرکت های مدل پس از اینکه از مسلمان شدن من با خبر شدند، سعی کردند مرا به راه قبلی باز گردانند از همین رو هدایای بسیار زیادی برایم فرستادند و پیشنهاد دستمزد سه برابری نسبت به قبل را به من دادند اما من که تازه راه اصلی را یافته بودم، هدایا را پس فرستاده و همه پیشنهادات آنان را رد کردم و اکنون احساس می کنم که در خوشبختی کامل به سر می برم.


 
عکس های قدیمی از حرم امام رضا (ع)
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱  کلمات کلیدی: عکس ، مذهبی


 
از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸  کلمات کلیدی: مذهبی


طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرارمعاش.
می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت
بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی
می‌کرد.

***

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه
بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.


گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

***

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و
دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی
دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه
گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.


***

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود
آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک
ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.


***

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف
که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.


تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

***

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم.
آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!


بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد
می‌کنه نه دروغ!


***

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف
شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که
سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.


***

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود
که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق
به خانواده است، قرار است برویم گردش.


اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

***

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به
همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»


قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

***

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده
بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم،
برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.


***

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی
آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان
حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.


***

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند.
آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه
آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از
همان در اصلی رفت...


***

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به
یک مسلمان اینطور حرف بزنی.


هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر
مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.


***

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت:
قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.


نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا


 
کسی که می خواست خدا را ببیند!
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦  کلمات کلیدی: مذهبی

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.
وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است.
حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید


 
ماجرای نامه انیشتین به آیةالله بروجردی
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦  کلمات کلیدی: مذهبی

آلبرت اینشتین در رساله پایانی عمر خود با عنوان دی ارکلرونگ، یعنی بیانیه، که در سال 1954 (1333ش ) آن را در آمریکا و به آلمانی نوشته است اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح می دهد و آن را کامل ترین و معقول ترین دین می داند.

این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی است که توسط مترجمین برگزیده شاه ایران و به صورت محرمانه صورت پذیرفته است.

به گزارش جهان جهان اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از نهج البلاغه و بیش از همه بحارالانوار علامه مجلسی که از عربی به انگلیسی و ... توسط حمیدرضا پهلوی (فوت 1371 ش) و ... ترجمه و تحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.

از آن جمله حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم (ص) نقل می کند که هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می خورد و آن ظرف واژگون می شود. اما بعد از این که پیامبر اکرم (ص) از معراج جسمانی باز می گردند مشاهده می کنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ... اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه "انبساط و نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن می نویسد....

همچنین اینشتین در این رساله "معاد جمسانی" را از راه فیزیکی اثبات می کند (علاوه بر قانون سوم نیوتون = عمل و عکس العمل) او فرمول ریاضی "معاد جسمانی" را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" می داند: E=M.C2>>M=E:C2 یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.

اینیشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و بارها به لفظ "بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ "حسابی عزیز"...یاد کرده است.

000/000/3 دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسور ابراهیم مهدوی (مقیم لندن) با کمک برخی از اعضاء شرکت های اتومبیل بنز و فورد و .. از یک عتیقه دار یهودی بوده و دست خط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط شناسی رایانه ای چک شده و تأیید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است


 
پاسخ آیت الله جوادی آملی به یک سئوال دکتر علی شریعتی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱  کلمات کلیدی: مذهبی


دکتر شریعتی در جایی این سئوال ذهنی خودش رو مطرح کرد:
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است، ولی در نماز پایان است.شاید این
بدین معناست که پایان نماز آغاز دیداری است.

و اما آیت الله جوادی آملی در یکی از کتاب هایش به این سئوال اینگونه پاسخ داده است:
نماز معراج است که با تکبیرة الاحرام شروع میشود و سلام دعا است که در پایان نماز خوانده میشود و این بدان معنی است که
از معراج پایین آمدن و به جمع زمینیان پیوستن است که انسان سلام میکند


 
رح های زیبا با موضوع عید فطر |
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی: عکس ، مذهبی

 


  امیرالمؤمنین على(علیه السلام) در یکى از اعیاد فطر خطبه   اى خوانده‏   اند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بیم داده اند:

 اى مردم! این روز شما روزى است که نیکوکاران در آن پاداش مى‏گیرند و زیان کاران و تبهکاران در آن مایوس و ناامید مى ‏گردند و این شباهتى زیاد به روز قیامت تان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جایگاه نماز عید شدن به یاد آورید خروجتان از قبرها و رفتن تان را به سوى پروردگار، و با ایستادن در جایگاه نماز به یاد آورید ایستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشت ‏به سوى منازل خود، متذکر شوید بازگشت تان را به سوى منازل تان در بهشت‏ برین، اى بندگان خدا، کمترین چیزى که به زنان و مردان روزه ‏دار داده مى‏شود این است که فرشته‏اى در آخرین روز ماه رمضان به آنان ندا مى‏دهد و مى‏گوید:
هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا که گناهان گذشته‏ تان آمرزیده شد، پس به فکر آینده خویش باشید که چگونه بقیه ایام را بگذرانید

 
دختران مسلمان برای برداشتن حجاب گریه می کنند :
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥  کلمات کلیدی: مذهبی

 

1240929606.jpg

بعضی از دختران ایران اسلامی نیز برای برداشتن حجاب اعتراض می کنند :

واما...

روزگار غریبیست جایی زنان برای داشتن حجاب تلاش می کنند و از بی حجابی ناراحتند!

و

جایی برای برداشتن حجاب تلاش می کنندو از حجاب ناراحت!!!!


 
ما و مولایمان، امام علی (ع)...
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩  کلمات کلیدی: مذهبی
میسر نگردد به کس این سعادت

 

به کعبه ولادت به مسجد شهادت...1

طبق معمول، نه دلی هست واسه نوشتن، نه قلمی. واسه همین به دو سه خط بسنده می کنم، که اونم حرف های تلخه، چون اوقاتم تلخه! و بقیه حرف رو می سپرم به خودش...

خیلی هامون از امام علی (ع) هیچی نمی دونیم. اگه ته دل ما بچه [مثلاً] شیعه ها عشقی هست، ارادتی هست، کششی هست، افتخاری واسه ما نیست، اتفاقا بیشتر مایه خجالته، این عشق و ارادت و کشش هم کار خودمون نیست، کار خودشونه... افتخار واسه اونهاست. ما هیچ کاری نکردیم واسه نزدیکی و ارادت به امامون... چی از خودمون بوده، اصلا کاری کردیم واسه شناختشون؟ اصلا سعی کردیم گوشه ای مثل اونا باشیم، اصلا گوشه ای مثل اونا فکر کنیم؟ هیچی، هیچی سعی نکردیم، حتی شاید یک کتاب هم نخوانده باشیم... آره، اتفاقا بیشتر مایه خجالته... همین حضرت علی (ع) که سنگشو به سینه می زنیم؛ خیلی هامون نمی دونیم چرا وقتی پای اثبات امامتشون می رسه، پای جمله "من کنت مولی..." می لنگه و به یه تغییر معنی "مولی" زبونمون بند میاد! اگه حرفی هم داریم فقط جزء شنیده هاست... خیلی هامون نمی دونیم اگه می گن روز غدیر خم، فقط "من کنت مولی..." نبوده، بلکه خطبه ای بوده چند ده صفحه ای که اگه حتی معنی لغویش رو هم بدونیم دیگه پای اثبات زبونمون که بند نمی یاد هیچ، نیازی هم به توضیح و تفسیر برای هیچ کس نداریم، و خواندن تنها معنیش تن هر مخالف یا سائلی رو می لرزونه...

بی خیال، قرار بود دو سه خط باشه. تو این ایام شهادت و این شبای قدر بریم به حال خودمون گریه کنیم که هیچی از امام علی (ع) نمی دونیم و هیچ کاری هم واسه شناختشون نکردیم، امام علی (ع) چه نیازی به گریه و دلسوزی و ترحم ما داره...

««علی (ع) همان کوه بلندی است که نهرهای فضیلت و دانش از آغوش آن جاری شده و سیل آسا فرو ریخته و مرغزار زندگی آدمیان را سرسبز و سیراب کرده است و هیچ مرغ بلند پروازی را نشاید که بر بلندای آن، آشیان سازد و شاهباز فکر هیچ بشری را توان پروازی بدین اوج و بلندی میسر نباشد.»»


 
اس ام اس های جدید شهادت امام علی | اشعار زیبا مخصوص امام علی .جدید.
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸  کلمات کلیدی: مذهبی

جدیدترین اشعار درباره امام علی از استاد حسان

 
1
گمراه کیست ؟


گم کرده ره نجات خود را
هر کس که به معبر علی نیست


در محضر او ، گناه کردن
شایسته نوکر علی نیست





2
حب علی


به آتش گر سپر خواهی ، « علیُّ
حُبُُّهُ جَنَّه »
به اذن حق بُوَد مولی ، « قَسیمُ النارِ وَالجَنَّه »


صراط المستقیم است او ، امیرالمومنین است او
پس از احمد ، علی باشد ، « امام الاِنس والجنَّه »





3
یا علی نیست چون تو خوش سخنی
با سخن ، شور در جهان فکنی


همه گفتار توست حکمت و پند
جان فدای چنین لب و دهنی



4
بر دوزخ و فردوس ، قسیم است علی (ع)
بر عالم ایجاد زعیم است علی(ع)

شمشیر کجش به خط خونین بنوشت
میزان و صراط مستقیم است علی(ع)



5
به شهر کوفه در محراب طاعت
علی شد کشته در حال عبادت
ز پـور ملجم مردود کافر
بخون شد غوطه ور ساقی کوثر
---
اَللهُمّ الْعَن قتَلهَ اَمیرالمؤمنین



6
دانی زچه رو دیده ما میگرید
در ماتم شاه اولیا می گرید
تنها ز غمش اهل زمین گریان نیست
عیسی بفلک از این عزا میگرید
شد کشته بمحراب عبادت حیدر
هر دیده بحال مرتضی می گرید
بـا گفتن "قد قتل" ز جبریل امین
در خلد برین خیر نساء میگرید




7
محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین
، یا خاتم النبیین
از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید
---
با عرض تسلیت و التماس دعا

 
عــــابــد مـغـرور ! ...
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦  کلمات کلیدی: مذهبی

روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت.
در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد.
حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به انجام کار های زشت مشهور بود از آنجا گذشت.
وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گفت : خدایا ! من از کردار زشت خویش شرمنده ام، اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند چه کنم ؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مریز.

اما هنگامی که چشم عابد به جوان افتاد سر بر آسمان برداشت و گفت : خدایا مرا در قیامت با این جوان محشور مکن.

در این هنگام خداوند بر پیامبرش وحی فرستاد که به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور
نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه، اهل بهشت شد و تو، به دلیل غرور و خود بینی اهل دوزخی !


 
میلاد امام حسن(ع)
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  کلمات کلیدی: مذهبی

میلاد امام حسن (ع) مبارک باد

 

 

 

خجسته سالروز میلاد
دومین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت ، کریم اهل بیت ، امام حسن مجتبی (ع) بر
شما عاشقان آن حضرت مبارک باد


 
لقمان و پسرش !!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  کلمات کلیدی: مذهبی

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.

دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .

روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند.

پسر گفت:

امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.

لقمان گفت:
پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى


 
بخوان و عبرت بگیر
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸  کلمات کلیدی: مذهبی

ابن عباس می گوید : در میان بنى اسرائیل عابدى بود بنام "برصیصا" که زمانى طولانى عبادت کرده بود، و به آن حد از مقام قرب رسیده بود که بیماران روانى را نزد او مى آوردند و با دعاى او سلامت خود را باز مى یافتند، روزى زن جوانى را که از یک خانواده با شخصیت بود به وسیله برادرانش نزد او آوردند، و بنا شد مدتى بماند تا شفا یابد، شیطان در اینجا به وسوسه گرى مشغول شد، و آنقدر صحنه را در نظر او زینت داد تا آن مرد عابد به او تجاوز کرد! چیزى نگذشت که معلوم شد آن زن باردار شده (و از آنجا که گناه همیشه سرچشمه گناهان عظیمتر است ) زن را به قتل رسانید، و در گوشه اى از بیابان دفن کرد! 

برادرانش از این ماجرا با خبر شدند که مرد عابد دست به چنین جنایت هولناکى زده ، این خبر در تمام شهر پیچید، و به گوش امیر رسید، او با گروهى از مردم حرکت کرد تا از ماجرا با خبر شود، هنگامى که جنایات عابد، مسلم شد او را از عبادتگاهش فروکشیدند، پس از اقرار به گناه دستور داد او را به دار بیاویزند، هنگامى که بر بالاى چوبه دار قرار گرفت شیطان در نظرش مجسم شد، گفت : من بودم که تو را به این روز افکندم ! و اگر آنچه را مى گویم اطاعت کنى موجبات نجات تو را فراهم خواهم کرد!عابد گفت چه کنم ؟ گفت : تنها یک سجده براى من کن کافى است ! عابد گفت: در این حالتى که مى بینى توانائى ندارم شیطان گفت : اشاره اى کفایت مى کند، عابد با گوشه چشم ، یا با دست خود، اشاره اى کرد و سجده به شیطان آورد و در دم جان سپرد و کافر از دنیا رفت ! آرى چنین است سرانجام وسوسه هاى شیاطین، و منافقانى که در خط آنها هستند.


قرآن در این رابطه میگوید :«کَمَثَلِ الشیْطنِ إِذْ قَالَ لِلانسنِ اکفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنى بَرِى ءٌ مِّنک إِنى أَخَاف اللَّهَ رَب الْعَلَمِینَ»1 ؛ (این منافقان ) در مثل مانند شیطان اند که به انسان (همان برصیصاى عابد) گفت : به خدا کافر شو. پس از آن که به دستور آن ملعون کافر شد، به او گفت : من از تو بیزارم . من از عذاب پروردگار عالمیان مى ترسم !


 
خداوند به حضرت موسی :
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦  کلمات کلیدی: مذهبی


ای موسی من شش چیز را در شش جا قرار دادم و بندگانم درجای دیگر آن رامی طلبند :

1-آسایش رادربهشت قراردادم ، دردنیا می طلبند.

2-علم رادرگرسنگی قراردادم ، درهنگام سیری می جویند.

3- بی نیازی رادرقناعت نهادم ، درزیادی مال می طلبند.

4-عزت رادر بیداری شب نهادم ، درجوارقدرتمندان می گردند.

5-رفعت رادرفروتنی قراردادم ، درتکبر وغرور جستجومی کنند.

6- وبالاخره استجابت دعارادر حلال مقدرکردم


 
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم . . .
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥  کلمات کلیدی: سیاسی ، مذهبی ، عکس

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

 سید علی خامنه ای


 
عکس هایی از رهبری
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  کلمات کلیدی: مذهبی ، ولایت فقیه ، عکس

Rahbar_00035-[yasinmedia_com]Rahbar_00031-[yasinmedia_com]

 

Rahbar_00032-[yasinmedia_com]

 

 


 
توبه
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱  کلمات کلیدی: مذهبی

 تاحالا شده توبه ای رو صدبار بشکنید؟ و اینقدر خجات بکشین که دیگه حتی روی توبه کردن هم نداشته باشین؟ خب پس به این آیات و روایت توجه کنید

- سوره زمر آیه 53 : بگو به بندگانم ای آن کسانی که اسراف نمودید، در ارتکاب گناهان، مایوس و ناامید نشوید از رحمت من البته خدا گناهان شما را تماماً می آمرزد.

یوسف آیه 87 : ناامید نباشید از رحمت خدا که همانا ناامید نمی شود کسی از رحمت خدا مگر مردمانی که کافرند به خدا.

شخصی از امام علی(ع) پرسید: بزرگترین گناه کبیره کدام است؟ آن حضرت در پاسخ فرمودند: مایوس و ناامید شدن از رحمت الهی. میزان الحکمه جلد 3صفحه 462

در روایات داریم که موقعی که خداوند توبه را برای بندگان به وجود آورد شیطان ناله ای زد و فرزندانش را به دور خود جمع کرد تا بتونه انسان رو یه جوری از توبه دور کنه هرکسی پیشنهادی داد یکی گفت بیاییم انسان هارو مشرک کنیم ابلیس گفت نمیشه چون سرشت آدم خدا جوست و دوباره برمیگرده

تا اینکه یکی گفت بیاییم انسان رو از یاد مرگ دور کنیم و به او امید بدهیم که حالا حالا ها زنده ای تا نتونه توبه کنه و این پیشنهاد مورد قبول شد

پس تا وقت داریم توبه کنیم و ایمان داشته باشیم که خدا انسان های توبه کار رو دوست داره


 
((ادعونی استجب لکم))
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱  کلمات کلیدی: مذهبی


بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

بنده من دلت را خانه ما کن                        مصفا کردنش با من
به ما دردی افشان کن                               مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ایی ای دل کلید استجابت را                      بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش                     بیا باقطره اخلاص دریا کردنش با من

به من گو حاجت خود را ،اجابت می کنم آری         طلب کن آنچه می خواهی محیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را                   بیار نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

چو خوری روزی امروز ، ما را شکر نعمت کن                     غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

به قرآن ، آیه رحمت فراوان است ای انسان             بخوان این آیه را ، تفسیر و معنا کردنش با من

بنده من اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت        تو نام توبه را بنویس امضا ء کردنش با من

 

((لا تقنطوا من رحمة الله))

از رحمت های من نامید نشوید


 
آبه 53 سوره ی زمر (آیه رحمت)
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱  کلمات کلیدی: مذهبی

قـل یـا عـبـادى الّذیـن اسـرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه ان اللّه یغفر الذنوب جـمـیـعـا انـه هـو الغـفـور الرحـیـم.

 بگو اى بندگانم که بر نفس خود ستم و اسراف کردید از رحمت خدا نومید مشوید که خدا تمامى گناهان را مى آمرزد، زیرا او آمرزنده رحیم است


 
« امیدوار کننده ترین آیات قرآن »
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱  کلمات کلیدی: مذهبی

 

ابوحمزه ثمالی از یکی از امامین همامین ، روایت کرده است که : امیرالمومنین ( ع ) روزی خطاب به اصحاب خود فرمود : کدامیک از آیات کلام الله مجید نزد شما امیدوار کننده ترین است ؟ بعضی گفتند :

« همانا خداوند مشرک را نمی آمرزد و می آمرزد پایین تر از شرک را برای کسی بخواهد - - - سوره ی نساء ، آیه ی 48 »

حضرت فرمود : نیکو آیه است ، اما امیدوار کننده ترین آیات برای غفران و آمرزش معاصی نیست .

عده ای دیگر گفتند آیه ی : « و کسی که به کاری زشت بپردازد یا ستم بر خویشتن کند و سپس از خدا آمرزش خواهد ، بیابد خداوند را آمرزنده ی مهربان - - - سوره ی نساء ، آیه 110 »

حضرت فرمود : نیکو آیه است ، اما آیه ی مورد نظر نیست .

بعضی دیگر گفتند آیه « بگو ای بندگانم که با گناه با نفس خود اسراف می ورزید ، از رحمت خدا مایوس نباشید ،  چون خداوند جمیع گناهان را می آمرزد . - - - سوره زمر آیه ی 53 »

حضرت فرمود : نیکو آیه است ، اما آیه ی مورد نظر نیست . آیا آیه ی دیگری نمی دانید که به نظر شما امیدوار کننده ترین آیات قرآن باشد ؟

اصحاب عرض کردند : نه یا امیرالمومنین ، به خدا سوگند چیزی در نزد ما نیست که بخوانیم .

امام فرمود : از حبیبم رسول خدا ( ص ) شنیدم که فرمود : « امیدوار کننده ترین آیه در قرآن این آیه ی شریفه است : و بپای دار نماز را هر دو سر روز و پاره هایی از شب . - - - سوره هود ، آیه ی 114 »

سپس پیامبر ( ص ) فرمود : « یا علی ، به خدایی که مرا بشیر و نذیر قرار داد و مبعوث به رسالت گردانید ، اگر یکی از شما به وضو قیام کند ، گناهان و معاصی او از اعضای بدنش فرو می ریزد تا وقتی که با صورت و قلب خود متوجه قبله شود ، از قبله و نمازش بر نگردد مگر آنکه جمیع گناهان او بریزد و هیچ گناهی بر صحیفه عملش باقی نماند همچون روزی که از مادر متولد شده باشد و هرگاه ما بین دو نماز گناهی از او صادر شده باشد با خواندن نماز آمرزیده شود و از گناهان پاک گردد . »

آنگاه پیامبر نمازهای پنجگانه را که موجب آمرزش هستند ، شماره کرد و فرمود : « یا علی ، بدان که منزلت نمازهای پنجگانه برای امت من مانند نهری است که بر در ِ خانه ی یکی از شما باشد . اگر شخصی بدنش چرکین باشد و هر روز پنج بار در نهر شستشو کند آیا چیزی از آن چرکها باقی خواهد ماند ؟ سوگند به خدا ، نمازهای پنجگانه برای امتم چنین است که تمام گناهان را پاک می کند و تیرگی قلبشان را می برد .


 
« عجایب حروف قران »
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱  کلمات کلیدی: مذهبی

کتاب آسمانی ما قرآن سراسر معجزه است . معجزه ای که کهنه نمی شود و هر چه می گذرد شگفتی ها و رازهای دیگری را نمایان می سازد . حروف مقطعه قرآن در ابتدای سوره از شگفتی های این کتاب آسمانی به شمار می رود و منشاء بحث ها و بررسی های زیادی بوده است . برخی گفته اند از نامهای خداوند هستند . بعضی هم می گویند « اسم اعظم » پروردگار را ارائه می دهند .

گروهی در مورد آیه ی شریفه « الم ذلک الکتاب لاریب فیه » می گویند بدین معنی است که : ما به وسیله همین حروف کتابی را که در آن هیچ شک و تردیدی نیست حفظ و حمایت کردیم و این حروف در دسترس هم هست قرآن کسی که ادعا می کند می تواند شبیه آن را بیاورد به مبارزه می طلبیم .  و بالاخره بسیاری دیگر می گویند : الله اعلم .

اما با ظهور کامپیوتر ، زمنیه برای تحقیق بیشتر بر روی قرآن باز شد ، چند سال پیش ، یک محقق مصری به نام « رشاد خلیفه » به نتایج جالبی رسید . رشاد خلیفه به وسیله شمارش دریافت که آغاز هر سوره با حروفی مشخص است که این حروف در مقابل حروف دیگر به نسبت بیشتی در آن سوره تکرار شده اند و به کار رفته اند . بدین ترتیب می بینم که حروف ق در یک سوره بیشتر از دیگر حروف تکرار شده و تعداد به کار رفتن آن در آن سوره بیشترین نسبت را در قرآن مجید دارد . همین طور ا ل م در سوره ی بقره و از سویی تعداد همین حروف نیز به ترتیب سیر نزولی دارند . یعنی به ترتیب الف و بعد لام و بعد میم بیش از بقیه به کار رفته اند . به تعداد هر یک توجه کنید :

الف : 4592 بار ----------  ل : 3204 بار ---------- م : 2195 بار

الف : 2578 بار ----------- ل : 1885 بار ---------- م : 1251 بار

یا در سوره ی عنکبوت باز هم این سیر نزولی میان سه حرف را می بینیم :

الف : 784 بار ------------ ل : 554 بار ------------ م : 344 بار

و یا در سوره های مبارکه ی روم و رعد نیز بدین ترتیب .

همان طور که دیدیم در همه ی موارد ، این حروف بیش از ... ا ل م آغاز گشته اند . نیز در میان سوره های دیگری که در مدینه نازل شده اند از نظر محاسباتی به میزانی بیشتر از سوره های دیگر مکی موجود در قرآن هستند .

جالب این که ، سورهایی که با ا ل ر آغاز شده اند ، یعنی سوره های « ابراهیم ، یونس ، هود ، یوسف و حجر » که چهارتای آنها به صورت متوالی نازل شده اند و وقتی به هم اضافه شوند نسبت به تکرار سه حرف ا ل ر در آنها در مقایسه با همه سوره های مکی ذکر شده در قرآن مجید بیشتر است .

اطلاعات جمع آوری شده در مورد سوره اعراف هم به همین نتیچه رسیده است ، یعنی ا ل م ص بیشتر از سایر حروف در این سوره آمده اند .

ولی جالب تر این که در سوره « یس » این موضوع به صورت عکس به خود گرفته ، زیرا ترتیب حروف برعکس شده است . در این سوره بر خلاف سایر سوره ها حرف ی که به حساب ابجد پس از س قرار دارد قبل از آن آمده ( در حالی که در سایر سوره ها ، ترتیب ابجد رعایت شده بود ) و شاید به همین جهت تکرار حروف ی و س در این سوره کمتر از دیگر سوره های مکی و مدنی است .

رشاد خلیفه در مورد نقش عدد 19 در قرآن به نتایج خاصی رسیده است . وی می گوید خداوند با این عدد بر کفار برهان می آورد ؛ آنهایی که می گویند قرآن ساخته ی دست بشر است ( آیات 18 تا 26 سوره مدثر ) : « اوست که فکر و اندیشه بدی کرد پس خدایش بکشد که چقدر اندیشه غلطی کرد باز هم خدایش بکشد که چه فکر خطایی نمود . باز اندیشه کرد ، پس روی ترش نمود و چهره در هم کشید . انگار روی از اسلام و قرآن گردانید و تکبر آغاز کرد و گفت که این سحر و پیمان سحر انگیزی هیچ نیست . این آیات جز گفتار بشری بیش نیست . ما این منکر و مکذب قرآن را به آتش دوزخ افکندیم . تو چه دانی که سختی و عذاب دوزخ تا چه حد است . شراره آن هیچ باقی نگذارد و همه را بسوزاند . آن آتش بر آدمیان در نهد . بر آن آتش نوزده تن موکلند . ماخازنان دوزخ را غیر از فرشتگان عذاب ، قرار ندادیم و تعداد آنها را جز برای گمراهی و محنت کفار نوزده نگردانیدیم و اهل کتاب هم یقیین کنند و بر آن یقیین مومنان بیفزایند . »

رشاد خلیفه در تفسیر این معما ها می گوید : بسم الله الرحمن الرحیم از 19 حرف تشکیل شده است و هر یک از کلمات آن نیز نوزده بار یا مضربی از 19 تکرار شده است . مثلا ً : اسم 19 بار ، الله 142*19=2698 بار ، الرحمن 3*19 = 57 بار ، الرحیم 6*19= 114 بار . و از طرف دیگر ، تمامی حروف مقطعه در  اوایل سوره آمده اند و به اندازه مضربی از عدد نوزده در قرآن تکرار شده اند : حرف ق در سوره ق 3-19=57 بار ، حرف کهیعص در سوره مریم 42*19=798 بار ، حرف ن در سوره القلم 7-19=133 بار ، دو حرف ی و س در سوره یس 15*19=285 بار ، دو حرف ح و م 114*19=2166 بار . در همه ی سوره هایی که با آنها شروع می شدند : حروف ع س ق در سوره شورا 11*19=209 بار ، حروف الف لام میم در سوره رعد 19*79=1501 بار و ...

همچنین ، آیه « حسبی ا ... و نعم الوکیل » از 19 حروف تشکیل شده است . یا « لا حول ولا قوت الا باا... » ، 19 حرف دارد . و هم آیاتی که مومنان برای دفع شر و در امان ماند از بدی به کار می برند .

آیا همه ی اینها تصافی است ؟ آیا قوانین ، احتمال وجود این همه تصادفات منظم و پی در پی را نفی نمی کند ؟ آیا جز این است که اینها ترتیب خاصی و با نظم و قدرتی فرای قدرت بشری ترتیب داده شده اند ؟ هیچ نویسنده ای نمی تواند با خود این قرار را بگذارد که مثلا ً من فلان حرف را در نوشته هایم الزاما ً این قدر تکرار کنم و یا مجموع حروف جمله ای را طوری تنظیم کنم که 19 حرف بشود .

از طرف دیگر برخی آیات از وسط سوره بر پیامبر نازل می شدند و یا به تدریج بود که یک سوره بر پیامبر نازل می شد و شاید هم تکمیل آن مدتی به طول می انجامید و پیامبر ( ص ) از ابتدا و انتهای سوره هم اطلاعی نداشتند .

اطلاعات جمع آوری شده همچنین نشان داده است که در میان برخی کلمات متضاد هم تساوی عددی وجود دارد :

حیات 145 بار --------- ممات 145 بار

دنیا 115 بار ----------- آخرت 115 بار

ملائکه 88 بار --------- شیطان 88 بار

حر ( گرما ) 4 بار --------- برد ( سرما ) 4 بار

آیا اینها هم تصادفی است ؟ کتابی که هم از لحاظ معنا بی همتاست و هم از لحاظ لفظ و هم عجایب آن تمامی ندارد چگونه می تواند جای انکار باقی بگذارد ؟ کتابی که هر چه می گذرد باز هم جای حرف و بحث باقی دارد و همان طور که پیامبر اکرم ( ص ) فرموده اند « انه کتاب لا تنقضی عجائبه » . که آنچه ذکر شد نیز ذره ای از دریای بیکران شگفتی های قرآن است . همان طور که پروردگار نیز فرمونده اند « ا... الذی انزل الکتاب بالحق و المیزان - - - سوره شورا ، آیه 17 »

و این کدام میزان است ؟ این همان میزانی است که همه چیز ، حتی یک مو را به سنجش می گیرد و فرو گذار نمی کند

نتیجه:
1- یک مؤلف هر قدر هم که توانا باشد هر گز نمی تواند د رذهن خود حروف و اعدادی به اندازه معین بگیرد سپس از آنها مقالات و یا کتابی بنویسد که همچون قرآن حتی شماره ها و حروف و کلمات آن نیز به اندازه و شمرده شده در آید مثلاً حروف مقطعه “الم“ به ترتیب “الف“ بعد “ لام“ و سپس “میم“ از دیگر حروف در سوره های مربوطه بیشتر باشد. از طرف دیگر تعداد حروف مقطعه 14 حرف باشد یعنی درست نصف تعداد حروف الفبای عربی. اگر مشاهده کردیم انسانی در مدت 23 سال با آن همه گرفتاری ؛ سخنانی آورد که نه تنها مضامین آنها حساب شده و از نظر لفظ و معنی و محتوا در عالیترین صورت ممکن بود ؛ بلکه از نسبت ریاضی و عددی حروف چنان دقیق و حساب شده بود که نسبت هر یک از حروف الفبا در هریک از سخنان او یک نسبت دقیق ریاضی دارد. آیا نمی فهمیم که کلام او از علم بی پایان پروردگار سرچشمه گرفته است؟
2- رسم الخط اصلی قرآن را حفظ کنید. تمام محاسبات فوق در صورتی صحیح خواهد بود که به رسم الخط اصلی و قدیمی قرآن دست نزنیم مثلاً اسحق و زکوه و صلواه را به همین صورت بنویسیم نه بصورت اسحاق و زکات و صلاه . در غیر اینصورت محاسبات ما بهم خواهد ریخت.
3- عدم تحریف قرآن. در قران مجید حتی کلمه و حرفی کم و زیاد نشده و الا بطور مسلم محاسبات کنونی روی قرآن فعلی صحیح از آب در نمی آمد و کلمات و حروف حساب شده نظام کنونی حروف قرآن را بکلی به هم می ریخت. پس این نشانه دیگری بر عدم کوچکترین تحریف در قرآن مجید است.
حال فرموده پیامبر اسلام را یاد آوری می کنم که فرمود:
«عجائب و شگفتیهای قرآن پایان ناپذیر است و قرآن ظاهرش خوشایند و باطنش عمیق است. عجائبش را نمی توان شمرد و غرائبش هرگز کهنه نشود مؤمن هرگاه قرآن بخواند بوی عطر مانندی از دهانش خارج شود.»
«امیدوارم خوانندگان گرامی در انجام وظیفه دینی و کتب ثواب اخروی و خشنودی پروردگار ، تاجایی که می توانند این معجزه را نشر و گسترش دهند تا اعجاز قرآن بیش از پیش روشن گشته و این کتاب شریف و گرانقدر از مظلومیت خارج و قانون زندگی واقعی گردد.
در پایان با تمام وجود و با فریادی بلند به امت اسلامی می گویم ای ملت اسلامی قرآن را بخوانید و عمل کنید که سعادت بشر در آن نهفته است.
یا دلیل المتحیرین
در یازدهم سپتامبر 2001میلادی چند هواپیما با برجهای دوقلوی نیویورک در خیابان جرف هاربا طبقه 109 آن اصابت می کند که این امر موجب بوجود آمدن تشنج های سیاسی واقتصادی و اجتماعی شد و نشان داد بنیا نهای چپاول و غارتگری سست و بی پایه می باشد ؛ که خداوند سبحان 1400 سال پیش توسط پیامبر خود در قرآن کریم به این موضوع اشاره می کند.
سوره توبه ؛ جزء 11 و سوره 9 قرآن کریم می باشد. روز حا دثه : 11/9/2001
کلمه 2001 آن جرف هار می باشد. محل برج : خیابان جرف هار
خداوند در آیه 109 سوره به خرابی بنا اشاره می فرماید. طبقه اصابت : 109


 
 
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩  کلمات کلیدی: مذهبی

فرارسیدن ماه مبارک رمضان، ماه مهمانی خدا  را به عموم مسلمانان مخصوصا دوستان عزیزم تبریک عرض       می کنم.

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

حلول ماه مبارک رمضان مبارک


 
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳  کلمات کلیدی: مذهبی

 

 

 
 

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!

 

------------------------------

ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

 

------------------------------

 از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

 

------------------------------

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

 

------------------------------

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

از انچه که ما دوست نداریم نگو


 
چند مطلب خواندنی
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳  کلمات کلیدی: مذهبی

مردى نزد حضرت سلیمان علیه السلام آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابى مرا مى دزدند و نمى دانم کیست . سلیمان علیه السلام وقتى مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت : یکى از شما مرغ همسایه را مى دزدد و داخل مسجد مى شود، در حالتى که پر او بر سرش است ، مردى دست به سر کشید. گفت : بگیرید که دزد اوست !

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

در زمان پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله و سلم طبیبى یهودى در گذشت ، آن حضرت را از وفات وى خبر دادند، رسول اکرم از شنیدن آن اظهار تاءسف کرد، عرض نمودند: یا رسول الله ! این متوفى یهودى بوده است . فرمود: مگر نمى گویید طبیب بوده است .

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود و بر قبرها مى زد، گفتند: چرا چنین مى کنى ؟ مى گفت : صاحب این قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت : باغ من ، خانه من ، ماشین من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و هیچ یک از آن ها، مال او نیست !!

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

امام زین العابدین علیه السلام ، نسبت به مادرش بسیار نیکوکار بود؛ به طورى که به او گفتند: تو نسبت به مادر، از همه کس نیکوکارترى ، ولى نمى بینیم که با او در یک ظرف غذا بخورى ! امام در جواب فرمود: چون ترسم که دستم را به سوى چیزى برم که مادرم قصد خوردن آن را داشته است و او را ناراحت کنم .

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

در یکى از سفرها که حضرت على (ع ) به همراه یارانش از کربلا مى گذشتند، وقتى به آن سرزمین مقدس رسیدند، دیدگان آن حضرت پر از اشک شد و فرمود: اینجا محل بستن مرکب هاى آنان و آنجا محل بر زمین نهادن توشه هاى سفر و فرود آمدن شان و آن جاى دیگر محل ریخته شدن خون هاى پاک آنان است ، اى سرزمین ! خوشا به سعادتت که خون هاى دوستداران و محبان خدا بر تو ریخته مى شود.

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

شخصى بود که در قدیم ، ظروفى پر از نفت را با اسب و قاطر به دهات و روستاها مى برد، روزى شخصى از او پرسید که : تو خدایت را چگونه شناخته اى ؟ نفتى جواب داد: خوب گوش کن ، من هر گاه که از مبداء راه مى افتم ، پس از پر کردن این ظرف ها از نفت ، درب آن ها را با پارچه یا نایلونى محکم مى بندم و بعد هم با نخ ، محکم به دور آن مى پیچم ، با همه این ها، همیشه از در این ظروف ، نفت ها چکه چکه مى ریزد، ولى خداوند ما را طورى آفریده که اگر در شدیدترین حالات فشار قوى دافعه بدن قرار گیریم ، تا خودمان نخواهیم عمل دفع صورت نمى گیرد و غایط و بول بدون اراده نفس ، خارج نمى شود و در عین حال هیچ گاه به نخ و نایلون هم نیازى نیست ! من از این راه به وجود و عظمت خدا پى برده ام


 
حدیث قدسی
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠  کلمات کلیدی: مذهبی

 

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی
وَمَن وَجَدَنی عَرَفَنی
وَمَن عَرَفَنی اَحَبَّنی
وَمَن اَحَبَّنی عَشَقَنی
وَمَن عَشَقَنی عَشَقْتُهُ
وَمَن عَشَقْتُهُ قَتَلتُهُ
وَمَن قَتَلته فَعَلَیَّ دیته
ومن علی دیته فانا دیته
*******
هرکه مرا بخواهد می جویدم
و هرکه مرا یافت می شناسدم
وهرکه مرا شناخت دوستم می دارد
و هر که دوستم داشت عاشقم می شود
و هرکه عاشقم شود عاشقش می شوم
و هر که را من عاشقش شوم می کشم
و هرکه را من بکشم خونبهایش بر من است
و هر که خونبهایش بر من باشد
پس من خود خونبهای او هستم

 
حدیث قدسی در باره فواید سوره حمد ..
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠  کلمات کلیدی: مذهبی

سوره مبارکه حمد



امام عسگرى از آباء و اجداد طاهرینش ، از امیرمؤ منان امام على علیه و علیهم الصلاة و السلام از پیامبر اکرم نقل مى کند:

خداى تبارک و تعالى فرمود: من سوره فاتحه الکتاب را بین خود و بنده ام تقسیم کرده ام .

پس نیمى از آن براى من ، و نیم دیگر براى بنده من مى باشد. و براى بنده من است هر چه از من طلب کند، یعنى آنچه از من بخواهد به او عطا مى کنم .
هنگامى که عبد گوید: بسم اللّه الرحمن الرحیم
خداوند جل جلاله فرماید: بنده من ، به نام من آغاز کرد. بر من لازم است کارهایش را به نفع او تمام کنم و نواقص امور او را تکمیل نمایم و احوال او را مبارک سازم .
وقتى عبد مى گوید: الحمد لله رب العالمین
خداوند مى فرماید: بنده ام مرا ستایش کرد و دانست که نعمتهاى او از جانب من است ، و بلاهائى که از او دفع مى گردد بواسطه فضل و لطف من است ، پس شما گواه باشید که من نعمتهاى اخروى را به نعمتهاى دنیوى او خواهم افزود، و عذاب آخرت را از او دفع مى کنم چنانچه بلاى دنیا را از او برطرف ساختم .
آنگاه که عبد مى گوید: الرحمن الرحیم
خداوند مى فرماید: بنده ام گواهى داد که من رحمن ورحیم هستم . شما را گواه مى گیرم که حظ وافر و بهره کامل از رحمت و عطاى خویش به او عنایت کنم .
زمانى که مى گوید: مالک یوم الدین
خداوند مى فرماید: همانطور که بنده ام اعتراف کرد من مالک روز جزاء هستم ، من نیز حساب او را در قیامت آسان مى کنم . حسنات او را مى پذیرم و از سیئات او مى گذرم .
وقتى عبد مى گوید: ایاک نعبد
خداوند مى فرماید: بنده من راست گفت . او فقط مرا مى پرستد. شما را گواه مى گیرم که ثوابى به عبادت او بدهم که همه مخالفان پرستش من بر او غبطه خورند .
هنگامى که بنده مى گوید: ایاک نستعین
خداى عزوجل مى فرماید: بنده ام از من یارى طلبید و به من پناهنده شد. پس شما را گواه مى گیرم که او را در کارهایش یارى کنم و در سختیها دستگیرى نمایم .
عبد مى گوید: اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم والضالین
خداوند فرماید : این بخش از سوره براى بنده من است و براى اوست هر چه بخواهد. دعا یش را اجابت کنم و آرزویش را بر آورم ، و از آنچه ترسید او را ایمن سازم .

 
مرحبا بضیوف الرحمن
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠  کلمات کلیدی: مذهبی
 
مرحبا بضیوف الرحمن


 
حدیث قدسی 2
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠  کلمات کلیدی: مذهبی
  • ای بنده من! آن گاه که به نماز می ایستی، آن چنان به سخنانت گوش می دهم که گویی همین یک بنده را دارم و تو آن چنان از من غافلی که گویی چندین خدا داری.
  • اگر آن بندگانم که پشت به من کرده اند، اشتیاق مرا به خویش دریابند و بدانند که مشتاقانه رجعتشان را لحظه می شمارم از اشتیاق دیدار من بندبندشان از هم می گسلد…
  • هر گاه بندگانم جای مرا از تو طلب کنند بگو نزدیکم، به محض این که صدایم کنند، پاسخشان گویم.
  • قلب عشاق در التهاب دیدار من پرپر می زند و من مشتاق تر از ایشان به دیدارشان. اشتیاق من به دیدارشان بس شدیدتر از اشتیاق ایشان به من است!
  • چقدر چشم انتظار بمانم و بندگانم به دامنم برنگردند؟ آغوش اجابت گشاده است. کجایید توبه کنندگان؟این قلم عفو؛ کجاست دفترچه های سیاهکاریتان؟
  • بی انصافی می کند بنده من با من؛ مرا می خواند و من حیا می کنم که پاسخش نگویم و استجابتش ننمایم. و بنده نافرمانی ام را می کند و حیا نمی کند.

     


 
حدیث قدسی
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠  کلمات کلیدی: مذهبی

1- قال الله عزّوجلّ:
به‌راستی در‌می‌گذرم از مردمان مسلمانی که ولایت امام عادلی را که از جانب خداوند است پذیرفته‌اند.(کافی1/376)
2- قال الله عزّوجلّ:
تندی نکن با کسی که تو را بر او مسلط کردند تا با تو تندی نکنم.(کافی2/303)
3- قال الله عزّوجلّ:
در نهان و نیز هنگام شادمانی به یاد من باش تا در غفلت‌ها به یادت باشم.(امالی صدوق/254)
4- قال الله عزّوجلّ:
ای آدم! آن‌چه بین من و توست: از تو دعا و از من اجابت.(الخصال1/244)
5- قال الله عزّوجلّ:
ای آدم! هرکدام از فرزندان تو قصد انجام کار نیکی کند، اگر انجام ندهد یک کار نیک و اگر انجام دهد، ده برابر نوشته خواهد شد.(کافی2/440)


 
شهدای اینجا دیگر تشنه نیستند!
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸  کلمات کلیدی: مذهبی ، کربلای ایران

 

فکه یادآور نام چهار عملیات است: عملیات‌های والفجر مقدماتی (بهمن 61)؛ والفجر یک (فروردین 62)؛ ظفر چهار (تیر 63)؛ و عاشورای سه (مرداد 63). فکه روایت سرزمینی است که رمل‌های آن پیکر خونین بسیاری از عزیزان این سرزمین را کفن شده است.

این روایت ساده و مختصری است از منطقه فکه، که احتمالاً یا رفته‌ای یا قرار است که بروی و ببینی. اما من می-خواهم روایت دومی را هم از فکه بیان کنم. روایتی که این¬قدر مختصر نباشد و گوشه¬ای از حقایق را به تصویر بکشد.

بسیجی¬ها هشت تا چهارده کیلومتر، را در حالی با پای پیاده از میان رمل و ماسه¬های روان فکه گذشتند، که وزن تقریبی تجهیزاتی که در دست داشتند دوازده کیلو بود، تازه بعضی¬ها هم مجبور بودند قطعات چهل کیلویی پُل را نیز حمل کنند. این پُل¬ها قرار بود روی کانال¬ها تعبیه شود تا عبور رزمندگان به مشکل فوگاز برنخورد. تا همین جا را داشته باش تا برسیم سر موانع. اصلاً عملیات والفجر مقدماتی را به خاطر همین می¬گفتند عملیات موانع. هدف بسیجی¬ها خط دشمن بود. مجموعه¬ای از کانال¬ها، سیم¬خاردارها و میدان مین¬ها که گاهی عمق آن به چهار کیلومتر می¬رسید، بچه‌ها یکی را که رد می‌کردند به دیگری می¬رسیدند. موانع معروف فکه هنوز زبانزد نیروهای عملیاتی است، کانال-هایی به عرض سه تا نه متر و عمق دو تا سه متر و پر از سیم خاردار، مین والمر و بشکه‌های پر از مواد آتش¬زا.

دشمن با هوشیاری مین¬ها را زیر رمل و ماسه¬ها کار گذاشته بود و چون بیشتر عملیات¬ها در شب انجام می¬گرفت، تا چند نفر روی مین پرپر نمی¬شدند، بقیه از وجود میدان مین باخبر نمی¬شدند. اکثر رزمندگان دشت فکه، نوجوانان و جوانانی بودند که عزم و اراده قوی¬شان آنان را سدشکن کرده بود، حالات معنوی و روحی آنها به قدری بی¬نظیر بود که با اشتیاق برای عملیات آماده می¬شدند.

فکه را «قتلگاه» می¬گویند، قتلگاه شهیدان خودش یک سرزمین پهناور مملو از رمل و ماسه، با چند تا تپه ماهوری و نیروهایی که در محاصرة دشمن داخل شیار بین دو تپه پناه گرفته، شیار پر از مین والمر، آتش دشمن متمرکز بر شیار سه روز مقاومت، بدون آب و غذا و سرانجام قتل¬عام.

در محور لشکر 17 علی‌بن‌ابی‌طالب، بچه‌ها در ساعت ده شب، با دشمن درگیر می‌شوند و خط دشمن شکسته می‌شود. جنگ شدیدی درمی‌گیرد. شهید زین‌الدین دستور می‌دهد بچه‌های مهندسی سریعاً اقدام به زدن خاکریز کنند اما حجم شدید آتش دشمن مانع می‌شود و سرآغاز حماسه مظلومانه‌ای در فکه شکل می‌گیرد، حدود ساعت 2:15 خبر می‌رسد مهمات بچه‌ها در حال اتمام است و تعداد زیادی از بچه‌ها زخمی و شهید شده‌اند، با توجه به حجم شدید آتش دشمن و وضعیت خاص منطقه (رملی بودن) امکان ارسال مهمات به سختی ممکن است. عراقی‌ها بچه‌ها را از سه طرف محاصره می‌کنند، اما فرزندان عاشورایی خمینی تا ساعت حدود هفت صبح مقاومت می‌کنند، وقتی دستور داده می‌شود کمی بچه‌ها به عقب برگردند صدایی از آن طرف بی‌سیم برای همیشه جاودانه می‌شود فرمانده گردان می‌گوید اطراف من بچه‌هایم روی خاک افتاده‌اند، من اینها را چطور تنها بگذارم.

از ناگفته¬هایی که فکه آرام و ساکت در سینه دارد، نحوه شهادت اسرا و مجروحین است. گروه تفحص در حین عملیات جست¬وجو به سیم¬های تلفنی رسیدند که از خاک بیرون زده بود. رد سیم¬ها را که گرفتند رسیدند به یک دسته از شهدا که دست و پایشان با همین سیم¬ها بسته شده بود، معلوم بود که آنها را زنده به گور کرده¬اند. چرا که کسی دست کشته‌ای را نمی‌بندد.

نمی¬دانم چقدر از گردان حنظله می¬دانی؟! سیصد نفر در یکی از کانال¬ها محاصره شدند و اکثراً با آتش مستقیم دشمن یا تشنگی مفرط به شهادت رسیدند. در آن موقعیت، عراقی¬ها مدام با بلندگو از نیروها می¬خواستند که تسلیم شوند و بچه¬ها در جواب با آخرین رمق خود، فریاد تکبیر سر می¬دادند. آن شب آنان فریاد سر دادند اما سر تسلیم فرود نیاورند.

گرچه فکه از لحاظ نظامی، پیروزی آن‌چنانی به خود ندید، اما قصه مقاومت رزمنده¬ها در شرایط بسیار سخت جنگی و تشنگی مفرط، کربلایی دیگر را برای این مملکت رقم زد و در واقع اذن دخول سرزمین فکه، همین «تشنگی» است.

در یادداشت¬های باقی¬مانده از یکی از شهیدان گردان حنظله آمده است:

«امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره¬بندی کرده¬ایم. نان را جیره¬بندی کرده¬ایم. عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا، که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده¬اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه¬ات پسر فاطمه(س)!»


 
تبعیت از حکم حکومتی ولی فقیه بر مراجع تقلید واجب است
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸  کلمات کلیدی: ولایت فقیه ، مذهبی ، سیاسی
آیت‌الله مکارم شیرازی در پاسخ به یک استقتاء:
تبعیت از حکم حکومتی ولی فقیه بر مراجع تقلید واجب است

 آیت‌الله مکارم شیرازی در پاسخ به این استقتاء که آیا تبعیت از حکم حکومتی ولی فقیه بر مراجع تقلید واجب است یا نه، گفت: آری، واجب است.




سوال: بیان می‌شود که ولی فقیه دارای شأن اداره جامعه اسلامی از میان شئون ائمه (ع) می‌باشد، سوال من این است که آیا این مطلب نوعی ورود به حریم ائمه (ع) نمی‌باشد؟
جواب: ما معتقدیم اداره شئون جامعه اسلامی باید از سوی خداوند که خالق همه انسانها است اجازه داده شود. (هر چند پذیرش مردم وسیله پیشرفت این هدف است) و نیز معتقدیم که ولی فقیه نماینده امام عصر علیه السلام در زمان غیبت است.

سوال: آیا تبعیت از حکم حکومتی ولی فقیه بر مراجع تقلید هم واجب است؟
جواب: آری، واجب است.

سوال: در صورتی که در زمینه سیاسی یا اجتماعی حکمی از جانب رهبری جهت عامه شیعیان صادر شود آیا برای مقلدین دیگر مراجع تکلیف می‌آورد؟ در زمینه‌های دیگر چطور و چرا؟
جواب: در مسائل حکومتی حکم ولی فقیه مطاع است


 
تصاویر جالب
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥  کلمات کلیدی: مذهبی
تصاویری که میتونن لحظاتی شادی رو به شما هدیه کنن . . .

جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس! جالب و با نمک از همه جا و همه کس!


 
چن عکس از حرم مطهر آقا علی بن موسی الرضا(ع)
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥  کلمات کلیدی: مذهبی

السلام علیک یا علی بن موسی رضا

 

 


 
تصویر قدیمی از حرم امام رضا
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥  کلمات کلیدی: مذهبی


 
شعری در مورد امام زمان(عج)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥  کلمات کلیدی: مذهبی

ستاره نرگس

ای به دامان ستاره نرگس

آمدی؟ ماه پاره ی نرگس

ای زشب تا سحر به خاطر تو

لحظه ها هم شماره ی نرگس

همه هستی در انتظار تو بود

ای رسول هزاره ی نرگس

عالمی مست نرگس مستت

ای به سینه شراره نرگس

همه کس غرق نیمه ی شعبان

همه جا جشنواره ی نرگس

ای حروف مقطع قرآن

ای سرود هماره ی نرگس

میم و حا، میم و دال، یعنی تو

ای خبر ای گزاره ی نرگس

ای دل آرای سیزده معصوم

چارده استعاره ی نرگس

پرسش مخفیانه ی بابا!

پاسخ با اشاره ی نرگس!

مثل حیدر تولدت پنهان

کعبه ات در کناره ی نرگس

همه اسماء نور را خواندی

یک به یک تا شماره ی نرگس

اولین سجده ی تو دیدن داشت

پیش بهت نظاره ی نرگس

بهتر از آن ،شهادتینت بود

بهترین یادواره ی نرگس

که زبَدو تولدش، نورش

می رود تا ستاره ی نرگس

از لبت غنچه ی دعا می ریخت

شیعه را تا بهاره ی نرگس

مادرت را به نام می خواندی

تا که بی استشاره ی نرگس

بوی یاس آمد و گل زهرا

رفت از گاهواره ی نرگس

رفت تا آسمان هفتم تا

گل کند ماه پاره ی نرگس

ماند تا ساعتی دگر بر لب

خنده ی نیمه کاره ی نرگس

آن سزاوارتر زنرگس کیست؟

که برد شیرخواره ی نرگس

شاید او پیش مادرش زهراست

بی نیاز از نظاره ی نرگس

به خدا می برد پناه اما

شد مجاب استجاره ی نرگس

غیبت کوچکش به سر آمد

چاره شد انتظاره ی نرگس

ای رخت غائب از نظر برگرد

چاره ای ای ستاره ی نرگس

مادرت را به هوش آوردی

ای حیات دوباره ی نرگس

وای از نرگس خیام حسین

که زکف رفت چاره ی نرگس

گاهواره دوباره خالی شد

این کجا، گاهواره ی نرگس

روی دست حسین بر می گشت

جگر پاره پاره ی نرگس

چه ربابی چه مادری ای وای

معجر و گوشواره ی نرگس

سروده حاج محمود ژولیده


 
پسر نوح با بدان بنشست ... خاندان نبوتش گم شد
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦  کلمات کلیدی: سیاسی ، مذهبی


مراسم بیست و یکمین سالگرد ارتحال امام خمینی(ره)

پسر نوح با بدان بنشست ... خاندان نبوتش گم شد

نواده ی روح الله ... سید حسن نصر الله

وصیت حاج احمد ... پیروی از ولایت

سید حسن ... به کجا چنین شتابان!

 

آینه چون نقش تو بنمود راست

خود شکن آیینه شکستن خطاست

باقالی پلوبامحسن ......سبزی پلوبااکبر

http://www.esteghamat.ir/pic/fu49xl.jpg


 
پاسخ یزد گرد سوم ساسانی به ع م ر بن الخطاب
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳  کلمات کلیدی: مذهبی

یزد گرد سوم ساسانی به عمر: مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه هزاران سال است ایرانیان خداوند یکتارا می پرستند

 

Yazdgerdاز شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پیش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس … که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.


 
غاراصحاب کهف
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧  کلمات کلیدی: مذهبی

غار اصحاب کهف


 
نظریات مختلف درباره محل غار اصحاب کهف
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧  کلمات کلیدی: مذهبی

درباره تعیین محل کهف، اصحاب کهف باید گفت که : کهف های مکشوفة امروز در دنیا که اصحاب کهف را بدان منتسب میدانند، معروفترین آنها پنج کهف است : اول : کهف إفِسوس (به کسر همزه و کسر فاء)، دوم : کهف رَجیب ، سوم : کهف کوه قاسیون ، چهارم : کهف بَتراء، و پنجم : کهف واقع در شبه جزیره اسکاندیناوی . کهف کوه قاسیون در صالحیه دمشق ، و کهف بتراء در فلسطین ، و کهف اسکاندیناوی در همین شبه جزیره واقع است و خصوصیات جغرافیائی و شواهد تاریخی آنها با کهف اصحاب کهف تطبیق نمی کند، و بنابراین ما از بحث پیرامون آنها خودداری می کنیم .

اما کهف إفِسوس : إفسوس شهری خراب و باستانی از شهرهای ترکیه است و مسافت آن تا شهر إزمیر 73 کیلومتر است و این کهف در فاصلة حدود یک کیلومتر یا کمتر از إفِسوس ، در نزدیکی قریة آیاصولوک در دامنة کوه ینایرداغ واقع است . این کهف بسیار وسیع است و در آن صدها قبر با آجر ساخته شده است . درِ آن به سمت شمال شرقی است ، و در آنجا اثری از کلیسا یا صومعه و مسجدی نیست . بسیاری از مورخین و مفسرین ، این را همان کهف اصحاب کهف میدانند، و در نزد نصاری نیز معروفترین کهوف است ؛ و بطور کلی مشهورترین کهوف در بین تمام ملل و اقوام و معتقدین به داستان اهل کهف می باشد. لیکن استاد ما علامه طباطبایی مُد ظله به چند دلیل استدلال می کنند بر آنکه نمی تواند آن کهف بوده باشد.

اول آنکه : قرآن در آیات 17 و 18 سوره کهف در بیان خصوصیات جغرافیائی کهف میفرماید: «وَ تَرَی الشمْسَ إِذَا طَلَعَت تَزَ ' وَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَ إِذَا غَرَبَت تَقْرَِضُهُمْ ذَاتَ الشمَالِ وَ هُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ ذَ ' لِکَ مِنْ ءَایَـ'تِ اللَهِ مَن یَهْدِ اللَهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ و وَلِیا مُرْشِدًا * وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَ ذَاتَ الشمَالِ وَ کَلْبُهُم بَـ'سِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا، و خورشید را می بینی که وقتی طلوع می کند از غارشان به سمت راست میل می کند، و چون غروب می کند از سمت چپشان می گذرد و آنها در جایی فراخ از آن غار بودند. این از نشانه های قدرت خداست. هر که را خدا هدایت کند، او هدایت یافته است و هر که را گمراه کند هرگز برای او سرپرستی راهنما نخواهی یافت* و آنان را بیدار می پنداشتی، در حالی که خفته بودند و آنها را به پهلوی راست و چپ می گرداندیم، و سگشان بر آستانه غار دو دست خود را گشاده بود. اگر بر آنها مشرف می شدی، و از نزدیک می دیدی بی تردید به آنها پشت کرده می گریختی و وجودت از بیمشان آکنده می شد».

این آیه صراحت دارد بر آنکه شعاع خورشید در هنگام طلوع بر جانب راست کهف می تابد، و در هنگام غروب بر جانب چپ کهف ؛ و لازمة اینچنین تابشی اینست که درِ کهف مواجه جانب جنوب باشد نه در جهت شمال و چون درِ کهف إفِسوس به طرف شمال است ، بنابراین مفسرین ناچار شده اند که میزان جهت راست و چپ بودن را نسبت به کسی که میخواهد از خارج کهف به درون آن داخل شود بگیرند. لیکن این معنی صحیح نیست . بلکه میزان راست و چپ بودن نسبت به کسی است که در داخل کهف جای دارد و میخواهد خارج شود، و معمولاً جهات را نسبت به خود آن چیز حساب می کنند.

قاضی بیضاوی در تفسیر خود ضمن اعتراف ، در کهف را در مقابل بَنات النعْش دانسته است و نزدیکترین مشارق و مغارب را به کهف ، مشرق و مغرب رأس السرطان قرار داده است که چون مدار خورشید در مدار رأس السرطان قرار گیرد و بر کهف بتابد، از کهف منحرف شده و مقابل سمت راست قرار می گیرد که در پشت جهت مغرب است ؛ و چون خورشید غروب کند محاذی با سمت چپ کهف قرار میگیرد و شعاعش بر جانب چپ کهف میرسد و عفونت آن را میزداید و هوایش را معتدل میکند و نور خورشید بر بدنهای آنان نمی تابد تا جسدهایشان را آزار دهد و لباس هایشان را کهنه سازد و معلوم است که بیضاوی برای انطباق کهف به کهف إفِسوس با این خصوصیات مجبور شده است جهت راست و چپ را نسبت به خارج غار بگیرد نه داخل و بسیاری دیگر از مفسرین بر همین طریق بیضاوی ، محل کهف را قرار داده اند.

دوم آنکه : در آیة مبارکه وارد است : وَ هُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ، یعنی اصحاب کهف در مکان مرتفع و بلندی که در داخل کهف است جای گرفته اند، و در غار إفِسوس چنین محل مرتفعی نیست . لیکن این اشکال در صورتی است که فَجْوَة به معنای محل بلند باشد، و این معلوم نیست بلکه بسیاری به معنای ساحت یعنی زمین پهن و گسترده معنی نموده اند.

سوم آنکه : در گفتار خدای تعالی (سوره کهف آیه 21)  وارد است که : «قَالَ الذِینَ غَلَبُوا عَلَی '´ أَمْرِهِمْ لَنَتخِذَن عَلَیْهِم مَسْجِدًا، آن جماعتی که به درِ غار آمدند و از امر آنان مطلع شدند گفتند: ما در این مکان مسجدی بنیاد خواهیم کرد»؛ و در کهف إفِسوس اثری از صومعه و کنیسه و مسجدی نیست . علاوه بر آنکه در آنجا چیزی از کتابت نامهای اصحاب کهف و سگ آنان که شاهد بر این امر باشد نیست ، به خلاف سائر کهوف خصوصاً کهف رَجیب شواهد بسیاری دلالت دارد بر آنکه همان کهف معروف است . این کهف در 8 کیلومتری عمان پایتخت اردن در نزدیکی قریة رَجیب است که در دامنة جنوبی کوه در سنگها حفاری شده است و دو طرف راست و چپ آن باز است که آفتاب بر آن می تابد، و درِ کهف در سمت جنوب است و داخل کهف یک سکوی کوچک به طول سه متر و عرض دو متر و نیم در برابر سطح کهف که سه متر در سه متر است قرار دارد و در داخل غار چند صورت قبر است بر شکل «ناووس » که گویا هشت یا هفت قبر بوده باشد و در روی دیوارهای غار نقوش و خطوطی به زبان یونانی قدیم و ثمودی نگاشته شده که بواسطة اصطکاک قابل قرائت نیست ؛ و نیز شکل سگی به رنگ قرمز نقاشی شده ، و در آن غار زینت ها و زخارف دیگری نیز موجود است و در بالای این غار آثار صومعة بیزَنطیه موجود است که از پولها و سکه ها و سائر آثاری که از آنجا به دست آمده و اکتشاف شده است ، به دست می آید که در زمان پادشاه جوستینوس اول (418 ـ 427 میلادی ) ساخته شده است و آثار دیگری یافت شده که دلالت دارد بر آنکه آن صومعه بعد از غلبه و استیلای مسلمین تبدیل به یک مسجد اسلامی گردیده است که دارای محراب و مأذنه و محل وضو است .

این کهف متروک و مهجور بود و به مرور زمان خراب و منهدم گشت تا اینکه اداره باستانشناسی دولت اردن اخیراً بواسطة حفاریها و اکتشافات بسیار پی برد که همان کهف مذکور در قرآن است و بعضی از روایات مسلمین نیز دلالت دارد بر آنکه کهف مزبور در عَمان است و یاقوت در «معجم البلدان » آورده است که رقیم اسم قریه ای در نزدیکی عمان است و بلدة عمان در موضع شهر فیلادلفیا ساخته شده است که از مشهورترین و زیباترین شهرهای آنروز بوده است و قبل از اسلام از اوائل قرن دوم میلادی تحت تصرف دولت روم بوده است ، ولیکن در اوائل قرن اول هجری مسلمانان آنجا را فتح نموده و ارض مقدس به تصرف آنها در آمد و حق اینست که مشخصات این کهف بیشتر منطبق است بر کهف مذکور در قرآن کریم نسبت به مشخصات سائر کهف های موجوده و مشهوره در کتب و تواریخ (المیزان ج13 ص 320-316).


 
احادیث 14 معصوم با موضوع همت
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱  کلمات کلیدی: مذهبی ، سیاسی ، ولایت فقیه

امام علی(ع):الشرف بالهمم العالیه لا بالرمم البالیه؛

شرافت به همت های بلند است نه به استخوان های پوسیده.

امام علی(ع):الفعل الجمیل ینبی عن علو الهمه؛

کردار زیبا از بلندی همت خبر می دهد.

امام علی(ع):الطاعه همه الأکیاس، المعصیه همه الأرجاس؛

فرمانبری از خداوند همت زیرکان است. نا فرمانی از خدا همت پلیدان است.

امام علی(ع):أشرف الهمم رعایه الذمام؛

شریف ترین همت ها نگهداری حق و حرمت ها و رعایت عهد و پیمان هاست.

امام علی(ع):الکف عما فی أیدی الناس عفه و کبر همه؛

طمع نداشتن به آنچه در نزد مردم است، (نشان) عزت نفس و بلند همتی است.

امام علی(ع):من شرف الهمه لزوم القناعه؛

پایبندی به قناعت، از والایی همت است.

امام علی(ع):اقصر همتک علی ما یلزمک و لا تخض فیما لا یعنیک؛

همت خود را صرف چیزهایی کن که به آن نیاز داری و آنچه را به کار تو نمی آید پی گیری مکن.

امام علی(ع):نعوذ بالله من المطامع الدنیه و الهمم الغیر المرضیه؛

به خدا پناه می بریم از مطامع پست و همت ها و خواسته های ناپسند.

امام علی(ع):إن سمت همتک لإصلاح الناس فابدأ بنفسک، فإن تعاطیک صلاح غیرک و انت فاسد أکبر العیب؛

اگر همت والای اصلاح مردم را در سرداری، از خودت آغاز کن، زیرا پرداختن تو به اصلاح دیگران، در حالی که خود فاسد باشی بزرگترین عیب است.

امام علی(ع):ما أبعد الخیر ممن همته بطنه و فرجه؛

چه دور است خیر و خوبی از کسی که هم و غمش شکم و شرمگاه اوست.


 
کرامتی از حضرت رقیه (س)
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: مذهبی

از حضرت رقیه (ع) و مرقد مطهر آن حضرت در طول تاریخ  کرامات متعددی بروز کرده است . اینک توجه شما را به یکی از کرامت شگفت جلب می‌کنیم:

بگو چند جمله از مصیبت دخترم( رقیه) رابخواند

مرحوم حاج میرزا علی محدث زاده ( متوفای محرم 1396 ه. ق)‌ فرزند مرحوم محدث عالی مقام حاج شیخ عباس قمی رضوان الله تعالی علیها از وعاظ وخطبای مشهور تهران بودند. ایشان می‌فرمود: 
یک سال به بیماری و ناراحتی حنجره و گرفتگی صدا مبتلا شده بودم، ‌تا جایی که منبر رفتن و سخنرانی کردن برای من ممکن نبود . مسلم هر مریضی در چنین موقعی به فکر معالجه می‌افتد، من نیز به طبیبی متخصص و با تجربه مراجعه کردم.
پس از معاینه معلوم شد بیماری من آن قدر شدید است که بعضی از تارهای صوتی از کار افتاده و فلج شده و اگر لاعلاج نباشد صعب العلاج است.
طبیب معالج در ضمن نسخه‌ای که نوشت دستور استراحت داد و گفت که باید چند ماه از منبر رفتن خودداری کنم و حتی با کسی حرف نزنم و اگر چیزی بخواهم و یا مطلبی از زن و بچه‌ام انتظار داشته باشم آنها را بنویسم،‌ تا در نتیجه استراحت مداوم و استعمال دارو شاید سلامتی از دست رفته مجددا به من برگردد. البته صبر در مقابل چنین بیماری و حرف نزدن با مردم حتی با زن و بچه خیلی سخت و طاقت فر ساست، ‌زیرا انسان بیشتر از هر چیز احتیاج به گفت و شنود دارد و چطور می‌شود چند ماه هیچ نگویم و حرفی نزنم و پیوسته در استراحت باشم ؟!  

آن هم معلوم نیست که نتیجه چه باشد. 

بر همه روشن است که با پیش آمدن چنین بیماری خطرناکی ‌چه حال اضطراری به بیمار دست می‌دهد، این حالت پریشانی است که انسان امیدش از تمام چاره‌های بشری قطع شده و به یاد مقربان درگاه الهی می‌افتد تا به وسیله آنها به درگاه خداوند متعال عرض حاجت کرده و از دریای بی‌پایان لطف خداوند بهره‌ای بگیرد.
من هم با چنین پیش آمدی ‌، چاره‌ای جز توسل به ذیل عنایت حضرت امام حسین (ع) نداشتم .  روزی بعد از نماز ظهر و عصر ‌حال توسل به دست آمد و خیلی اشک ریختم و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله (ع) را که به وجود مقدس ایشان متوسل بودم مخاطب قرارداده گفتم : یا بن رسول الله، صبر در مقابل چنین بیماری برای من طاقت فر ساست. علاوه بر این من اهل منبرم و مردم از من انتظار دارند برایشان منبر بروم.
من از اول عمر تا به حال علی الدوام منبر رفته‌ام و از نوکران شما اهل بیت هستم ‌، حالا چه شده که باید یک باره از این پست حساس بر اثر بیماری کنار باشم . ضمنا ماه مبارک رمضان نزدیک است، ‌دعوتها را چه کنم؟ آقا عنایتی بفرما تا خدا شفایم دهد.
به دنبال این توسل،  طبق معمول کم کم خوابیدم. در عالم خواب ،‌ خودم را در اطاق بزرگی دیدم که نیمی از آن  منور و روشن بود و قسمت دیگر آن کمی تاریک. در آن قسمت که روشن بود حضرت مولی الکونین امام حسین (ع ) را دیدم که نشسته است . خیلی خوشحال و خوش وقت شدم و همان توسلی را که در حال بیداری داشتم در حال رویا نیز پیداکردم . بنا کردم عرض حاجت نمودن ،‌ و مخصوصا اصرار داشتم که ماه مبارک رمضان نزدیک است و من در مساجد متعدد دعوت شده‌ام ، ‌ولی با این حال حنجره ا ز کار افتاده چطور می‌توانم منبر رفته و سخنرانی نمایم و حال آنکه دکتر منع کرده که حتی با بچه‌های خود نیز حرفی نزنم.
چون خیلی الحال و تضرع و زاری داشتم ،‌ حضرت اشاره به من کرد و فرمود به آن آقا سید که دم درب نشسته بگو اشک بریزید ،‌ ان شاءالله تعالی خوب می‌شوید. من به درب اطاق نگاه کردم دیدم شوهر خواهرم آقای حاج آقا مصطفی طباطبایی قمی که از علما و خطبا و از ائمه جماعت تهران می‌باشد نشسته است . امر آقا را به شخص نامبرده رساندم. ایشان می‌خواست از ذکر مصیبت خودداری کند،‌حضرت سید الشهدا (ع) فرمود روضه دخترم را بخوان. ایشان مشغول به ذکر مصیبت حضرت رقیه (ع) شد و من هم گریه می‌کردم و اشک می‌ ریختم ،‌ اما متاسفانه بچه‌هایم مرا از خواب بیدار کردند و من هم با ناراحتی از خواب بیدار شدم و متاسف و متاثر بودم که چرا از آن مجلس پر فیض محروم مانده‌ام ،‌ ولی دیدن دوباره آن منظره عالی امکان نداشت.
همان روز، و یا روز بعد، به همان متخصص مراجعه نمودم. خوشبختانه پس از معاینه معلوم شد که اصلا اثری از ناراحتی و بیماری قبلی در کار نیست . او که سخت در تعجب بود از من پرسید شما چه خوردید که به این زودی و سریع نتیجه گرفتید؟!
من چگونگی توسل و خواب خودم را بیان کردم. دکتر قلم دردست داشت و سرپا ایستاده بود، ولی بعد از شنیدن داستان توسل من بی اختیار قلم از دستش بر زمین افتاد و با یک حالت معنوی که بر اثر نام مولی الکونین امام حسین (ع) به او دست داده بود پشت میز طبابت نشست و قطره قطره اشک بر رخسارش می‌ریخت . لختی گریه کرد و سپس گفت : آقا ، ‌این ناراحتی شما جز توسل و عنایت و امداد غیبی چاره و راه علاج دیگری نداشت. 

آن سر ،‌که خون او ز گلویش چکیده است

این گنج غم که در دل خاک آرمیده است

این است دختری که پدر را به خواب دید

بیدار شد ز خواب و پدر را ندید و گفت

این مسکن خراب پسندیده بهر ما

زینب به گریه گفت که باشد برادرم

پس ناله رقیه و زنها بلند شد

گفتار برند سوی خرابه سر حسین

چون دید راس باب ، ‌رقیه بداد جان

این است آن سه ساله یتیمی که در جهان

دانی گلاب مرقد این ناز دانه چیست

معمور هست تا به ابد قبر آن عزیز 

  ***

 این دختر حسین سر از تن بریده است

کز ‌دشت خون به نزد اسیران رسیده است

ای‌عمه جان ، ‌پدرمگر‌از‌من چه دیده است

از بهر خود جوار خدا را گزیده است

اندر سفر که قامتم از غم خمیده است

آن ناله را یزید ستمگر شنیده است

آن‌سر که خون او ز گلویش چکیده است

مرغ روان او سوی جنت پریده است

جز داغ باب و قتل برادر ندیده است

از عاشقان کربلا اشک دیده است

لیک قبر ‌یزید ‌‌را به‌جهان کس ندیده است 

-------------------------------------------------------------------------------- 

 حاج شیخ عباس قمی در 23 ذیحجه سال 1359 ه .ق درگذشت و در نجف اشرف، در صحن مقدس مرتضوی مدفون گردید( ریحانه الادب ج 4 ص 488)

  - توسلات و راه امیدواران ، ص 173.


 
 
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: مذهبی

رحلت جانسوز حضرت رسول اکرم محمد مصطفی (ص) بر تمامی مسلمانان جهان تسلیت باد.


 
عکس امام و رهبری
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: سیاسی ، مذهبی

http://www.rissna.ir/Pictures%5CSign%5CSign%5CImam_Khomeini3.jpg


 
 
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: مذهبی
ختـم همـگانـی زیـارت عـاشورا به نیـت تعجـیل در فـرج مـولا
السلام علیک یا مو لا نا یا صاحب الزّمان ( عج) :

هل من ناصر ینصرنی -- کیست مرا یاری کند ؟

نکند « هل من ناصر » امام زمانمان ( ارواحنا له الفدا) در صحرای کربلای غیبت بی لبیک بماند ، مبادا هلهله ی اهل کوفه ی غفلت صدای غربت تنها بازمانده ی خدا در زمین را به گوش ما نرساند .

مــــولای غریـــب و تـنهـای مـن ...یـا صـاحب الزّمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف ) :

نکند در زمره ی آنانی باشم که « یا لیتنی کنت معک » می گویند ، اما از این حقیقت غافلند که « حسین بن علی (ع) » در این زمان تو هستی و دوران غیبت ، صحرای کربلای غربت توست و این تویی که هر صبح و شام ندای « هل من ناصر ینصرنی » سر داده ، یار و مدد کار می طلبی .!
بیاییم با شرکت در ختم همگانی زیارت عاشورا ندای هل من ناصر امام زمان خویش را لبیک بگوییم .